|
irshop |
رشته پلو با ماهيچه
سلام دوستان نازنينم ........اين هم رشته پلو روز اول عيد كه تا به اصطلاح رشته كار دستمون بياد .....اگه تا امروز مهمان بوديد مي تونيد فردا با اين غذاي اصيل از مهمانانتون پذيرايي بفرماييد ....اميدوارم خوشتون بياد ...

مواد لازم :براي 5-6 نفر
ماهيچه با استخوان :يك كيلو
پياز :يك عدد درشت
سير :دو حبه
نمك وزردچوبه وفلفل :به ميزان لازم
رب گوجه :يك قاشق غذا خوري سرصاف
آبليمو :يك قاشق غذا خوري
براي رشته پلو :
برنج :سه ونيم ليوان يا 700گرم
رشته پلويي :300گرم
ادويه پلويي :شامل يك ونيم قاشق چايخوري زيره
يك قاشق چايخوري دارچين
نصف قاشق چايخوري هل
كشمش پلويي :200گرم
كره :50 گرم
زعفران و روغن مايع :به ميزان لازم
سيب زميني براي ته ديگ
طرز تهيه :
ابتدا پياز را خلالي برش مي زنيم و در قابلمه با مقداري روغن مايع تفت مي دهيم تا كاملا طلايي بشه وبعد زردچوبه به آن اضافه مي كنيم .

ماهيچه را به قابلمه اضافه مي كنيم و حدود پنج دقيقه گوشت را تفت مي دهيم تا تغيير رنگ بده .

بعد سير ومقداري اب، حدود نيم ليتر ، به آن اضافه مي كنيم. و صبر مي كنيم تا آب به جوش بياد و بعد كف روي آن را مي گيريم .و بعد در قابلمه را مي گذاريم تا با حرارت كم ماهيچه بپزه .

وقتي ماهيچه كاملا پخته شد و حدود يك ليوان آب داشت رب گوجه و ابليمو نمك وفلفل به آن مي افزاييم و بعد مي گذاريم كمي بجوشه تا سس آن غليظ بشه .

رشته پلو را هم مثل پارسال (اينجا) درست كردم و فقط براي ته ديگ كمي زعفران و مقداري كنجد و روغن در قابلمه ريختم وبعد سيب زميني ها را كف قابلمه چيدم .خيلي خوشمزه شد ....نوش جان ....


رشته پلو با ماهيچه
رشته پلو با ماهيچه
roman توسكا (1)
به ساعتم نگاه كردم و غر زدم ...- اه ... چهار ساعته اينجا علاف شديم ... طناز ... خاك بر سرت اينا همه اش كلاهبرداريه بيا بريم يه كوفتي بكنيم تو اين شيكمامون ... مردم از گشنگي ... از ساعت هشت صبح تا حالا اينجاييم ...
طناز نگاهي به صف انداخت و در حالي كه با نيازمنديها خودشو باد مي زد گفت:
- ده نفر بيشتر جلومون نيستن خره ... يه ذره ديگه دندون سر كبدت بذار رفتيم تو ...
نگاهي عاقل اندر سفيهانه بهش كردم ... موهاي حنايي رنگ داشت با چشماي قهوه اي روشن ... خوشگل بود و تو دل برو ... با هم دوست بوديم ولي نه خيلي صميمي ... يه وقتايي كه كارمون به هم گره مي خورد ياد هم مي افتاديم ... يعني آخر دوستي بوديما!!! ولي حقيقت اين بود كه من به خاطر صميمت زيادم با بابام زياد علاقه اي به دوست شدن با كسي نداشتم ... بابام دنيام بود ... مامانمو هم خيلي دوست داشتم ولي بابا يه چيز ديگه بود ... طناز توي يكي از روزنامه ها يه خبري خونده بود و از ديروز منو ديوونه كرده بود ... يكي از كارگرداناي بزرگ براي يكي از كاراش نياز به يه چهره داره ... چهره اي كه شناخته شده نباشه ... و آدرس اينجا رو داده بودن براي تست ... اگه توي تست قبول مي شدي تازه مي رفتي كلاس بازيگري ... هيچ وقت به بازيگر شدن فكر نكرده بودم ... بابا اين جور كارارو دوست نداشت ... هميشه بهم مي گفت:
- دخترم قانع باش و به زندگي عاديت رضايت بده ... اون بالا بالاها هيچ خبري نيست ... اگه يه آب باريكه رو بگيري و بري هيچ وقت ضربه نمي خوري ... ولي شهرت و ثروت و مقام ممكنه به زمين بزندت و اونوقت روحت داغون مي شه ...
اخلاقش اين بود ... اهل ريسك كردن نبود ... منم به خودش رفته بودم براي همينم فقط دنبال طناز راه افتاده بودم تا اون تستشو بده و ضايع بشه و با هم برگرديم ... محال بود توي اين جمعيت اون شانسي داشته باشه ... همه دخترا يا فوق العاده خوشگل بودن يا با آرايشاي غليظ خودشون رو فوق العاده خوشگل نشون مي دادن ... طنازم سوداي شهرت توي سرش افتاده بود كه اومده بود وگرنه فكر نكنم استعداد چنداني داشته باشه ... نفر جلويي ما هم رفت توي اتاق ... بالاخره رسيديم به در قهوه اي رنگ اتاقي كه توش تست مي گرفتن و اصلا معلوم نبود اون تو چه خبره!!! حتي نمي دونستيم چند نفر اون تو نشستن .... پشت در اتاق و روبروي ما يه ميز بود كه پشتش يه دختر محجبه نشسته بود و اسم و فاميلا رو مي نوشت و يه شماره مي داد به هر نفر ... همه كارا كليشه اي ... دويست سيصد نفر جلومون رفته بودن تو ... دويست سيصد نفرم پشت سرمون بودن ... هر كي يه چيزي دستش بود و داشت خودشو باد مي زد ... در باز شد ... دختري كه رفته بود تو با قيافه اي سرخ شده اومد بيرون .... وا!!!! انگار مجبوره وقتي اينقدر خجالت مي كشه بره تست بده ... فكر كن اين بخواد بشه بازيگر و همبازي فلاني ... چه شود!!!! خودم مي شم بيننده درجه يكش ... خنده ام گرفت ... منشيه پاشد رفت توي اتاق رو به طناز گفتم:
- قلبت تو دهنته؟!
دستشو گذاشت رو سينه اش و گفت:
- گمشو بابا ... هولم نكن ببينم اين چهره ام سينمايي مي شه يا نه ...
- بابا اعتماد به نفس!!!
منشيه اومد بيرون ... دستمو گذاشتم پشت كمر طناز و گفتم:
- برو تو ... سوپر استار آينده!!
طناز قدمي رفت جلو و گفت:
- برام دعا كن ...
سري تكون دادم و طناز رفت به سمت در قهوه اي ... منشيه پريد جلو ... دستشو گرفت جلوي طناز! وا انگار مي خواست جلو قاتلو بگيره ... با صداي تو دماغي و جيغ جيغوش گفت:
- شرمنده ... واسه امروز ديگه كافيه! ساعت دو بعد از ظهره ... عوامل مي خوان برن استراحت كنن ... بقيه تستا باشه واسه فردا ...
صداي غرولند و همهمه بلند شد ... ولي كسي حرفي نزد و دسته دسته از سالن خارج شدند ... آمپرم رفته بود روي هزار ... طناز با لب و لوچه آويزون برگشت و گفت:
- بريم ... ديگه بيخيال ... ببخشيد توام علاف شدي صبح تا حالا ... فردا ديگه مزاحم تو نمي شم خودم مي يام ...
طنازو زدم كنار و پريدم طرف منشيه كه داشت وسايلشو از روي ميز جمع مي كرد:
- هي خانوم ...
صدام اينقدر بلند بود كه يارو با وحشت سرشو آورد بالا و نگام كرد ... چند لحظه هيچي نگفت و سپس به حرف اومد:
- با مني؟!
- نه با باباتم ... جز تو اينجا كي هست كه من ببينمش و بتونم باهاش حرف بزنم ... اونا كه رفتن توي اتاق و درو هم بستن! همه كارشون شدي تو ...
- چي مي گي خانوم؟!
صدام تبديل به فرياد شد:
- مگه مردم علاف شمان؟! از ساعت هشت صبح تا حالا اينجاييم ... فكر كردي به همين راحتياست ... يا همين الان در اين خراب شده رو باز مي كني يا من مي رم شكايت مي كنم در موسسه كوفتيتون رو تخته مي كنم شيرفهم شد؟
دختره با دهن باز خيره مونده بود رو من ... بيچاره سنگ كوب كرده بود ... دست خودم نبود اگه حس مي كردم كسي قصد داره حقمو بخوره اينجوري آمپرم مي چسبيد ... به خصوص كه ديدم چه جوري با خنده و پارتي بازي يه سري رو خارج از صف فرستاد تو .... داد كشيدم:
- مي خواستين فقط از اون در همون قدري رو كه مي تونين تست بگيرين بيارين تو ... درو مث كاروانسراها باز گذاشتين كه هر كي دلش خواست بياد تو اينجا يه صف طولاني درست بشه فقط واسه اعتبار موسسه تون؟!! شعور مردمو مي برين زير سوال؟ فكر كردين همه كبكن كه سرشونو بكنن زير برف ؟ نه جونم ... شايد بقيه راحت از حقشون بگذرن ولي من يكي نمي گذرم ... هي لاي درو باز كردي فك و فاميلتو فرستادي تو عين خيالتم نيست فكر كردي ما كوريم؟
چشمامو بسته بودم دهنمو باز كرده بودم و هوار هوار مي كردم ... طناز بازومو گرفته بود و هي مدام پشت سر هم تكرار مي كرد:
- توسكا تو رو خدا ... بيخيال بيا بريم ... طوري نشده كه ...
دستمو كشيدم از دستش بيرون و گفتم:
- اه ولم كن بابا ... خيلي بزدلي به خدا ...
دوباره خواستم دهن باز كنم و ادامه حرفامو بگم كه در اتاق باز شد ... پسري قد بلند و خوش چهره اومد بيرون ... واي مامانم اينا!!! چه هلويي بود! خوش هيكل خوش تيپ ... موهاي خرمايي روشن داشت با چشماي تقريبا خاكستري ... لباي صورتي ... نگاه نافذ ... نگاهي به سرتاپاي من انداخت كه دستامو گذاشته بودم لب ميز منشي و خم شده بودم توي صورتش ... ابروشو بالا انداخت و گفت:
- بفرماييد تو خانم ...
صاف ايستادم ... هان؟!!! با من بود؟!!! وايسادم زل زدم توي چشماش ... دقيقا از حالت خودم ياد بز افتادم. پسره معلوم بود خنده اش گرفته ولي به روي خودش نياورد ... با دست به در اشاره كرد و گفت:
- چرا ايستادين ؟ بفرماييد داخل ديگه ...
يه تيكه از موهاي فر درشت سياه رنگم افتاده بود توي صورتم و جلوي ديدمو مي گرفت ... نفسمو مثل فوت فرستاد بيرون و تكه موم شوت شد اونور ... طناز هم مثل من خشك شده بود كنارم ... آب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم زير رفتم توي اتاق ... يه اتاق بزرگ بود كه يه ميز دراز گذاشته بودن گوشه اش و سه تا مرد نشسته بودن پشتش ... يه دوربينم اينور كنار ديوار قرار داشت و يه پسره پشتش نشسته بود ...از سقفم چند تا چراغ گنده آويزون بود ... از اين اتاقايي بود كه تو نگاه اول مي شد بهش گفت شيك! با اعتماد به نفس رفتم وسط اتاق ...
من اينجا چه غلطي مي كردم؟!!! در پشت سرم بسته شد ... همون پسره اومد تو و رفت نشست پشت ميز كنار اون سه تا مرد ... سلام كردم؟!!! نه فكر كنم نكردم ... لبمو با زبون تر كردم و گفتم:
- سلام ...
انگار همشون منتظر سلام كردن من بودن كه با خوشرويي همزمان جوابمو دادن ... يكي از مرداي پشت ميز كه موهاي بلند سفيد داشت و پشت سرش بسته بودشون گفت:
- خب دختر جون ... تو بودي كه موسسه رو گذاشته بودي روي سرت؟
دوباره شدم همون توسكاي هميشگي ... شانه اي بالا انداختم و عين لاتاي چاله ميدون گفتم:
- خوش ندارم ببينم كسي حقمو مي خوره ...
بابا جات خالي ببيني توسكا دوباره داره اونجوري حرف مي زنه كه تو بدت مي ياد ... مرد لباشو فشار داد روي هم سرشو چند بار به نشونه تشويق تكون داد و گفت:
- باريكلا ... آفرين ... آفرين ...
زل زدم توي چشماش ... شايد بايد تشكر مي كردم ... ولي مگه من بچه دبستاني بودم كه تا يكي بهم گفت آفرين نيشمو گشاد كنم؟! هيچي نگفتم تا اينكه همون پسر خوشگله گفت:
- خانم ...
سريع گفتم:
- مشرقي ...
- بله ... خانوم مشرقي ... آقايون كه معرف حضورتون هستن ...
نگاهي به تك تكشون كردم و با بي قيدي شانه اي بالا انداختم و گفتم:
- نه ...
با تعجب گفت:
- نه؟! چطور ممكنه؟
- خب من علاقه چنداني به سينما و كارگردان و چه مي دونم عوامل پشت صحنه ندارم ... فقط چهارتا بازيگر مي شناسم اونم اكثرا به چهره نه به اسم ...
همه شون خنده اشون گرفت و همون پسره گفت:
- پس واسه چي اومدين تست بدين؟
- من نيومدم ... دوستم اومد ... من همراهش بودم ...
- جدي؟ ولي من فكر كردم شما براي حق خودت اينقدر عصباني شدي ...
خسته شده بودم ... خيلي وقت روي پا ايستاده بودم ... بدون اينكه منتظر دعوت يا حرفي از اونا باشم ولو شدم روي صندلي كه روبروي ميز بود و گفتم:
- آخيش ... حداقل براي اون بدبختاي اون بيرون يه رديف صندلي بچينين ... از ساعت هشت صبح وايسادم روي پام ...
همه شون از پروگي من هم تعجب كرده بودن هم خنده اشون گرفته بود ... آدمي نبودم كه براي كلاس گذاشتن از راحتي خودم بگذرم ... ولي اگه پاش مي افتاد چنان با كلاس مي شدم كه كسي باورشم نمي شد اين توسكا همون توسكا باشه ... بابام بعضي وقتا با خنده مي گفت:
- توسكا بعضي وقتا حس مي كنم تو يه خواهر دوقلو هم داري ... بعضي وقتا تويي بعضي وقتا اونه ... بايد برم بيمارستان سوال كنم ...
ولي خب خدا رو شكر اينطور نبود ... خوشحال بودم كه يكي يه دونه ام ... نه خواهري و نه برادري ... مامانم بعد از زايمان من بيماري مي گيره كه مجبور مي شه رحمش رو در بياره ... بگذريم ... نگاشون كردم و گفتم:
- چي مي گفتيم؟
پسره ديگه نتونست جلوي خودشو بگيره خنديد و گفت:
- پس اگه نمي خواين تست بدين الان اينجا چي كار مي كنين؟
از جا بلند شدم انگار نشستن به ما نيومده ... گفتم:
- بله حق با شماست ... من مي رم بيرون دوستمو مي فرستم تو ...
رفتم به سمت در كه همون مرد مو سفيده صدام كرد:
- خانوم مشرقي ...
برگشتم و گفتم:
- بله ؟
- حالا كه تا اينجا اومدين ... بد نيست يه تست هم بدين ... فكر نكنم هيچ اتفاقي بيفته حداقل اين وقتي كه از ما هدر رفت سوخته به حساب نمي ياد ...
- ولي آخه ...
پسر جوونه گفت:
- آقاي صدري راست مي گن ... امتحانش كه ضرر نداره ...
برگشتم و دوباره نشستم سر جام و گفتم:
- باشه هر چند كه علاقه اي به اين كار ندارم ... ولي اينو يه تست در نظر مي گيرم براي استعداد سنجي خودم ...
پسر جوون با لبخند گفت:
- خيلي خب ... پس شروع مي كنيم ...
اومد از پشت ميز بيرون و ايستاد جلوي من ... زل زده بودم بهش ... مرد مسن گفت:
- دختر جون ... فرض كن شهريار نامزدته ... روز قبل اونو با يه دختر ديگه ديدي ... حالا مي خواي باهاش به هم بزني ولي تحت هيچ شرايطي هم نمي خواي كه اون دليل اصلي تورو بدونه و الكي مي خواي بهش بگي كه مريضي ... يا ... چه جوري بگم؟ سرطان داري و به زودي مي ميري ... اينجوري هم اونو عذاب مي دي هم غرور خودت حفظ مي شه ... باشه؟
خنده ام گرفته بود ... چه حرفا!!!! نامزد من با يكي ديگه! چشاشو در مي يارم ... من نقش عشقولانه بلد نيستم بازي كنم ... اصلا منو چه به اين حرفا ... ولي بايد خودمو نشون مي دادم ... مي دونستم كه از پسش بر مي يام بايد اون يكي شخصيتم رو رو مي كردم ... از جا بلند شدم و ايستادم روبروي پسره كه حالا فهميدم اسمش شهرياره ... شهريار با لبخند گفت:
- حاضري؟
چه پسر خاله شد!!!! گفتم:
- بله ...
شهريار رو كرد به پسر فيلمبرداره و گفت:
- شاهرخ آماده باش ...
آقاي صدري هم گفت:
- از خانوم مشرقي كلوز آپ بيشتر بگير ...
با يك دو سه آقاي صدري بازي ما هم شروع شد ...
شهريار قدمي جلو اومد و گفت:
- آخه عشق من ... تو چت شده؟
فير فير كردم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- شهريارم ... عزيز دلم ... نخواه كه بهت بگم چي شده ... برو گلم ... برو دنبال زندگيت ...
شهريار فرياد كشيد:
- زندگي من تويي آخه لعنتي ... كجا برم؟!!! من نمي تونم دست از سرت بردارم ...
بايد الان گريه مي كردم ... حالا اشك از كجا بيارم ... بايد به يه چيز دردناك فكر مي كردم ... دردناك تر از مرگ بابام چيزي نبود كه اشكمو بتونه در بياره ... تصور يه لحظه نبودش ديوونه ام مي كرد ... همين كه بهش فكر كردم اشكم سرازير شد و با هق هق گفتم:
- شهريار ... درك كن ... من ديگه نمي تونم ...
شهريار با ديدن اشكاي من كپ كرد ... از قيافه اش قشنگ معلوم بود ... ولي سريع خودشو جمع و جور كرد و گفت:
- گريه مي كني عزيز دلم؟ آخه ... آخه ... شهريارت بميره ... چي باعث شده كه تو اينجوري اشك بريزي؟
آب دهنمو با بغضم قورت دادم ولي اشكاي درشتم هنوز از چشمام فرو مي چكيدن ... گفتم:
- ادامه اين رابطه به صلاح هيچ كدوممون نيست ...
ايستاد جلوم ... سرمو بالا گرفتم تا بتونم توي چشماش زل بزنم ... چشماش برق عجيبي داشت ... چه چشايي داشت لامصب ... درشت كشيده مورب با مژه هاي بلند و فر خورده ... عين چشم دخترا ... زير يه جفت ابروي كموني به رنگ قهوه اي تيره ... نذاشت زياد توي حس چشاش بمونم و گفت:
- يه دليل ... فقط يه دليل برام بيار ...
الان وقتش بود ... زار زدم و گفتم:
- من ... من سرطان دارم شهريار ... تا دو ماه ديگه بيشتر زنده نيستم ... مي خوام توي اين مدت تو حال خودم باشم ... مي خوام تنها باشم ... نمي خوام زجر كشيدن تورو كنار خودم ببينم ... نمي خواستم بهت بگم ولي ... ولي مجبورم كردي ...
شهريار سرشو به چپ و راست تكون داد ... چند بار اينكارو كرد و سپس با بهت گفت:
- د ... دو ... دروغ مي گي ... مي دونم ... مي خواي منو بپيچوني ...
ولو شدم روي همون صندليه ... چونه ام بدجور مي لرزيد ... اين گريه سيل آسا رو مديون بابام بودم ... مثل همه چيزايي كه داشتم ... بابايي جونم ببخشيد كه از تو دارم سو استفاده مي كنم قربونت برم ايشالله هزار سال زنده باشي منو كفن كني بعد اگه بلايي خواست سرت بياد ... سرمو گرفتم بين دستام و گفتم:
- كاش دروغ بود ... كاش همه چيز يه بازي مسخره بود ... ولي نيست ... نيست شهريار ...
- كي ... كي همچين غلطي كرده؟ كي اين چرندياتو تحويل تو داده ...
- دكتر متخصص ... مطمئن باش از من و تو خيلي بيشتر حاليشه ...
- چرند گفته ... چطور تونسته به عشق من بگه داره .... داره ... مي ميره .. مي برمت پيش بهترين دكترا ...نمي ذارم يه تار مو از سرت كم بشه ... ولت نمي كنم خانومم ...
جيغ زدم:
- بس كن ... ديوونه نشو ... اين حرفا رو به كسي بزن كه همه دكترا ازش قطع اميد نكرده باشن ... محاله اجازه بدم دكترا تن و بدنمو تيكه تيكه كنن براي آزمايشاي مسخره شون ...
شهريار خواست چيزي بگه كه آقاي صدري گفت:
- كافيه بچه ها ...
شهريار دستي توي موهاش كشيد ... خم شد از روي ميز جعبه دستمال كاغذي رو برداشت گرفت به سمت من و گفت:
- اشكاتون ...
چند تا دستمال در آوردم و صورتمو تميز كردم ... آقاي صدري گفت:
- دختر تو اين همه اشك از كجا آوردي؟!
لبخندي زدم و گفتم:
- از تو جيبم ...
- اگه همه بازيگرا توي جيبشون اينهمه اشك داشتن كه ديگه هيچ مشكلي وجود نداشت ...
به دنبال اين حرف لبخندي زد و رو به شهريار گفت:
- شهريار ... توام گل كاشتيا ... از هميشه طبيعي تر بودي فكر كنم بهتره روي خودت هم سرمايه گذاري كني ...
همه شون غش غش خنديدن .... ولي من لبخند هم نزدم ... گوشيمو از داخل كيفم در آوردم ... نگاهي به عكس بابا انداختم روي صفحه گوشي ... آروم شدم ... لبخند بابا همراه با اون چهره نورانيش قلبمو مي لرزوند ... آقاي صدري گفت:
- خب ... حالا اسم كوچيكت چيه دختر جون؟
گوشيمو انداختم توي كيف و گفتم:
- توسكا ...
با تعجب گفت:
- توسكا؟!! يعني چي اين اسم؟!
- والا خودمم دقيق نمي دونم ... ولي توي چند تا فرهنگ لغت كه نگاه كردم نوشته بود اسم يه درخت كه توي مناطق مرطوب رشد مي كنه ...
همه شون كله هاشون رو تكون دادن كه يعني فهميدن ... قبل از اينكه بتونن چيزي بگن گفتم:
- من مي تونم يه چيزي بگم؟!
- بفرماييد ...
نگاه كردم به شهريار و گفتم:
- شما نقشتو يه كم شور بازي كردي ...
با تعجب نگام كرد و گفت:
- شور؟!!!
- آره ديگه ... پسري كه اينقدر راحت به نامزدش خيانت كرده ديگه نبايد واسه خاطر جدا شدن ازش اينقدر خودشو تو در و ديوار بكوبه كه ... بايد راحت تر از اينا زير بار مي رفتين ... ديالوگاي عاشقانه تون هم زيادي غليظ بود ... به شخصيت اون پسري كه توصيفش كردين اصلا نمي يومد ...
از نطق غراي من خنده اش گرفت و گفت:
- خب شما فكر كنين اين دختر دچار سو تفاهم شده بوده ... هيچ خيانتي در كار نبوده ...
- غير ممكنه ...
- چرا؟!
- چون اون دختر من بودم ... من تا مطمئن نشم حرفي رو نمي زنم ... تصميمي هم نمي گيرم .
ابرويي بالا انداخت و گفت:
- اون پسر هم من بودم ... محاله به نامزدم خيانت كنم ...
ديگه داشت پرو مي شد از جا بلند شدم. كيفمو انداختم سر شونه ام و گفتم:
- خوش به حال نامزدتون ... من برم ديگه زحمت دادم با اجازه ...
ادامه متن...
تبريك سال نو و سفره هفت سين سال 1390
سلام به همه شما خوبان .......اميدوارم هركجاي اين دنيا كه هستيد تا اينجاي سال ۱۳۹۰ بهتون خوش گذشته باشه و براي شما وخانواده محترمتون سالي سرشار از آرامش و سعادت وسلامتي آرزومندم .در اينجا هنوز درختان مثل سال گذشه شكوفه ندارند به جاي آن اين دسته گل زيبا را به شما عزيزان گلم تقديم مي كنم ..
سفره ساده هفت سين امسال

اين هم شيريني هاي امسال

تبريك سال نو و سفره هفت سين سال 1390
تبريك سال نو و سفره هفت سين سال 1390
roman برايم از عشق بگو (22) قسمت آخر
ماكان او را رها كرد و كلافه به سمت خانه برگشت. يعني چطور مي توانست مادرش را راضي كند. وقت زيادي نداشت. شايد بيست روز.
از فرداي عروسي ترنج هر روز توي خانه اقبال دعوا و جر و بحث بود. انگار كه سوري خانم هم روي دنده لج افتاده بود. ماكان هر چي مي توانست شاخ و شانه كشيد.
هر روز دعوا و هر روز جنگ و داد و بي داد. كار از حرف زدن هاي معمولي گذشته بود. سوري خانم هم كه انگار مي خواست آخر سر حرف خودش را به كسري بنشاند كوتاه بيا نبود.
مهتاب هر روز منتظر خبري از جانب ماكان بود. ترنج آرام و بي صدا مي امد و مي رفت انگار او هم از رو به رو شدن با مهتاب خجالت مي كشيد. غم عالم توي نگاه مهتاب بود.
يك امتحان ديگر باقي مانده بود. ماكان ديگر از جنگ و بحث خسته شده بود. همه نوع تهديدي كرده بود حتي اينكه خودش مي رود و پنهاني مهتاب را عقد مي كند. ولي سوري خانم كه بي اعتنايي و كنار كشيدن هاي مهتاب را ديده بود مطمئن بود او دختري نيست كه با شرايط ماكان كنار بيايد.
روز هاي آخر بود. ماكان چند روزي بود كه با مادرش صحبت نمي كرد. ترنج آن روز بعد از دانشگاه امده بود خانه پدرش تا ماكان را ببيند.
ماكان توي اتاقش نشسته بود. ترنج در زد و وارد شد. با ان ابرو هاي نازك و زنانه چهره اش به كلي تغيير كرده بود. ماكان با ديدن او لبخند زد:
سلام آبجي خانم.
ترنج به چهره به هم ريخته او نگاه كرد و بغض كرد چطور مي توانست حرفي بزند.
كنار ماكان روي تخت نشست و گفت:
خوبي؟
ماكان زانوهايش را بغل كرد و گفت:
نه خوب نيستم.
ترنچ دست هايش را توي هم قلاب كرد و گفت:
امتحانات تمام شده.
ماكان سرش را روي زانوهايش گذاشت و گفت:
مي دونم.
داداش؟
جانم؟
مهتاب....
ماكان سرش را با سرعت بلند كرد:
مهتاب چي؟
ترنج لبش را گاز گرفت:
فردا داره مي ره.
ماكان چنگي توي موهايش زد و گفت:
مي دونستم آخرش اينجوري ميشه.
ترنج هم بغض كرده بود.
برو به مامان بگو.
چي بگم ديگه خسته شدم. قبلا بابا هم سكوت مي كرد ولي اينقدر مامان غش و ضعف كرد كه بابا هم رفته تو جبهه مامان. بار آخرم بهم گفت حق ندارم ديگه درباره مهتاب صحبت كنم.
بابا گفت؟
آره.
ماكان به تابلو مهتاب خيره شد و گفت:
مامان انگار افتاده رو دنده لج. فكر كنم اگر با اون دختر زرده شب عروسي تو رقصيده بودم كوتاه مي امد.
ترنج لبخند تلخي زد و گفت:
كاري نداره يه مهموني بگير دعوتش كن باهاش برقص.
ماكان هم لبخند تلخي زد و گفت:
مشكل اينجاست كه دلم نمي خواد به هيج دختري نزديك بشم.
برو به مامان بگو مهتاب داره مي ره.
ماكان فكري كرد و گفت:
اين اخرين تير تركشه.
چي مي خواي بگي؟
ماكان از روي تخت بلند شد و به سمت در اتاق رفت. ترنج هم دنبالش.
ماكان از پله پائين امد و مادرش را صدا زد:
مامان!
سوري خانم درحالي كه ناخن هايش را سوهان مي زد از اتاق خارج شد. و نگاه طلب كاري به او انداخت:
چيه؟
مهتاب فردا داره مي ره.
خوب چكار كنم؟
مامان براي آخرين بار مي گم اگر مهتاب فردا از اين شهر رفت به خدا قسم ديگه پامو تو اين خونه نمي ذارم.
سوري خانم دست از سوهان كشيدن برداشت و گفت:
حرفي بزن كه بهش عمل كني. اون بار كه ماشين چي بود مي خواستي بابات نمي خريد واسه ات. يادته همين حرف و زدي دو روزه خودت برگشتي.
مامان اون موقع بيست سالم بود. بعد از اون مهتاب ماشين نيست كه اين نشد اون.
سوري خانم كلافه گفت:
من نمي دونم اين دخترايي كه بهت مي گم چه عيبي دارن؟
چه عيبي دارن؟ بزرگترين عيبشون اينه كه كپي شمان مامان.
سوري خانم چشم هايش گرد شد:
ماكان!
چيه مامان. دلم نمي خواد بچه هام عقده آغوش مادرشون و داشته باشن نمي خوام تا سه سالگي فكر كنن كلفت خونه شون مامانشونه نه اون خانم خوشكلي كه با ناخن هاي مانيكور كرده مياد و مي ره.
ترنج لبش را گاز گرفت اين حرفي بود كه او به ماكان زده بود. چون اينقدر كه مهربان تر و خشكش مي كرد بيشتر فكر ميكرد او مادرش است.
من دلم يه خونه گرم مي خواد مامان.غذاي خونگي مي خواد كه زنم برام پخته باشه. مي فهمي من مسعود نيستم كه با اين چيزا كنار بيام. عقده كردم وقتي ميام خونه اين چراغ هاي كوفتي روشن باشه.
عقده كردم توي اين خونه يكي بياد استقبال يه بار يكي يه چايي آماده كرده باشه.
مامان من خسته ام از اين مدل زندگي. من نسخه دوم سوري نمي خوام من مهتاب و مي خوام. مهتاب.
صدايش خش دار شده بود.
جلوي ترنج دارم مي گم اگر مهتاب فردا از اين شهر رفت منم از اين خونه مي رم حالا خود دانيد.
و از پله بالا دويد. سوري خانم بهت زده به حرف هاي ماكان گوش مي داد. وقتي كه از پله بالا دويد بغضش تركيد و داد زد:
برو هر جا دلت خوايت برو. پسره بي چشم و رو. آره تو حقته زنت مثل كلفت بشور و بساب كنه خقته خفت بكشي. رونت نشه به فاميلت زنت و نشون بدي. هر گوري مي خواي بري برو.
ترنج مادرش را در آغوش گرفت كه از ته دل زار مي زد. اينقدر گريه كرد تا از حال رفت. ترنج با سرعت يك آب قند براي او درست كرد.
مامان تو رو خدا خوبي؟ مامان جون!
سوري خانم ناله كرد:
پسره بي چشم و رو. من و تهديد مي كنه. به جهنم زن نگير. من مهتاب و نمي گيرم برات ببينم تا آخر عمر مجرد مي موني همين خودت مياي مي گي غلط كردم.
ترنج به زور آب قند را به خورد مادرش داد.
طوفان اصلي شب اتفاق افتاد كه مسعود خان بعد از اينكه فهميد پسرش چه دسته گلي به آب داده خودش رسما او را بيرون كرد.
ماكان سر به زير به حرف هاي پدرش گوش داد شايد كمي تند رفته بود. ولي توي تمام اين سالها صدايش را براي مادرش بلند نكرده بود.
نگاه خسته اي به سوري خانم انداخت و سلانه سلانه از پله بالا رفت. بايد امشب را هم به انها فرصت مي داد. فردا صبح از اينجا مي رفت. ديگر توي اين خانه جايي براي ماندن نداشت.
ساكت ورژشي اش را بيرون كشيد. چند دست لباس توي ان انداخت كت و شلوار ها بمانند ديگر به دردش نمي خوردند. چند شلوار لي پيراهن هاي استين كوتاه و يك كت لي.
تابلوي مهتاب و مقداري خرده ريز. همه را توي ساكش ريخت. فردا همه چيز تمام ميشد.
باورش نمي شد. صبح شده بود و هيچ چيز تغيير نكرده بود. ترنج گفته بود كه مهتاب ساعت نه مي رود. براي نماز كه بيدار شد ديگر خوابش نبرد.
لباس پوشيد و ساكش را برداشت و از اتاق بيرون زد. صبحانه را اماده كرد و در سكوت صبحانه اش را خورد. همانجا نشست تا پدرش براي رفتن از اتاق خارج شد. ساعت هفت و نيم بود.
ماكان با ديدن پدرش بلند شد. ساكش را برداشت و گفت:
من دارم مي رم.
مسعود خان با اخم گفت:
كجا؟
نمي دونم پي زندگيم.
بعد به سمت در آشپزخانه رفت.
ماكان اين بچه بازي ها رو درنيار.
ماكان چرخيد و با پوزخند گفت:
مشكل شما همين جاست اينكه هنوز باورتون نشده من داره سي سالم ميشه.
بعد دوباره راه افتاد سمت در تابلوي مهتاب را كه توي روزنامه پيچيده بود بلند كرد و گفت:
از طرف من از مامان هم خداحافظي كنين.
هرچقدر آرام گام برداشت تا مادرش در را باز كند و صدايش بزند و بگويد موافق است فايده نداشت. بالاخره به در رسيد. نگاه نااميدي به در اتاق مادرش انداخت يادش نبود كه صبح زود بيدار شدن باعث سر دردش مي شود. خنده تلخي كرد و از در خانه خارج شد.
ساعت هشت توي ترمينال بود. خيلي زود رسيده بود. از ماشين پياده شد و چرخي توي فروشگاه هاي اطراف زد. هر چند لحظه موبايلش را چك مي كرد ولي خبري از تماس مادرش نبود.
برگشت سمت تعاوني سه همانجا كه مهتاب هميشه براي رفتن مي رفت. توي ماشين نشست و سرش را روي فرمان گذاشت. نفهميد چقدر توي حال خودش بود كه كسي به شيشه زد.
سرش را بالا آورد و نگاه كرد. مهتاب بود كه با چشم هايي اشك الود نگاهش مي كرد. ماكان با سستي در را باز كرد و پياده شد. هر دو در سكوت به هم خيره شده بودند.بالاخره مهتاب بود كه با صداي بغض دار گفت:
من دارم مي رم.
ماكان فقط نگاهش كرد.
مهتاب نرو. لااقل بذار بيام با بابات صحبت كنم.
مهتاب سرش را تكان داد و گفت:
بابام هم حتما مخالفت مي كنه. مي دونم.
ماكان چنگي توي موهايش زد و گفت:
مهتاب من بي تو نمي تونم.
مهتاب اشك هايش را رها كرد:
ماكان!
ماكان هم مثل ناله گفت:
جانم.
منم... نمي تونم. دلم تنگ ميشه برات .
اشك هايش دانه دانه روي صورتش سر مي خورد.
مهتاب!
ان همه مقاومت مهتاب بالاخره شكسته بود.
جانم؟
بيا بريم خودم عقدت مي كنم. بعد از چند وقت مامانم كوتاه مياد.
بابام و چكار كنم. كمرش مي شكنه.
راننده داشت مسافرها را صدا مي زد. مهتاب وسط هق هق گفت:
مهلت ما هم تمام شد.
چشم هاي ماكان را اشك پر كرده بود. مهتاب داشت مي رفت اين امكان داشت؟ نه الان مادرش زنگ مي زد و هم چيز تمام بود.
نگاهش خيره مهتاب شده بود. مهتاب دستش را توي كوله اش كرد و يك بسته بيرون كشيد.
اين و تعطيلات ميان ترم كه رفتم خونه برات خريدم. ولي خوب وقت نشد بدم بهت.
بعد وسط گريه خنده اي كرد و گفت:
تو زمستون به دردت مي خوره الان به كارت نمي اد.
ماكان بسته را گرفت. دست توي جيبش كرد و گردنبدي را بيرون كشيد. به ان نگاه كرد و صادقانه با يك لبخند تلخ گفت:
اين و همين جا خريدم.
گردنبند يك نخ زخيم مشكي بود كه يه حلقه به ان آويزان بود كه حرف ام انگليسي وسطش مي چرخيد.
مهتاب هم دست دراز كرد و گردنبند را گرفت و همانجا دور گردنش انداخت. راننده دوباره او را صدا زد. ماكان كاغذ هديه او را پاره كرد. يه شال گردن زخيم چهار خانه آبي مشكي بود.
مهتاب خنده تلخي كرد و گفت:
زمستون بنداز.
ماكان شال را روي گردنش انداخت. مهتاب نگاهش را روي زخم لبش نگه داشت قدمي به او نزديك شد. ماكان نفسش توي سينه حبس شد. دست مهتاب بالا امد و انگشت سبابه اش را آرام روي زخم لب او گذاشت.
ماكان چشم هايش را بست و به هم فشرد. مهتاب نرم زخم لبش را لمس كرد.
براي زخم هايي كه برات يادگار گذاشتم منو ببخش.
بعد دستش را برداشت و ساكش را روي دوشش انداخت. چشم هاي ماكان هنوز بسته بود. مهتاب لبخند زد و انگشتش را بوسيد.بعد عقب عقب رفت و سمت اتوبوس دويد. وقتي ماكان چشم هايش را باز كرد مهتاب رفته بود.
به همين سادگي مهتاب رفته بود.نه اين يك كابوس بود الان از خواب مي پريد.
بالاخره اشك روي صورتش راه باز كرد. سلانه سلانه به سمت ماشينش رفت و سوار شد. ماشين را روشن كرد و حركت كرد. بايد جايي خودش را خالي مي كرد واگر نه مي مرد.
حتما مي مرد. باورش نمي شد. مهتاب رفته بود. براي هميشه رفته بود. پخش روشن بود صدايش را بلند كزد. و با سرعت به سمت بيرون شهر راند.
تو يه شيريني تلخي واسه قلب نيمه جونم
تو اين ترانه هايي كه براي تو مي خونم
تو يه شيريني تلخي تو خاطرات دورم
تو تمام لحظه هاي دل ساكت و صبورم
تو يه روياي قشنگي توي خواب هر شب من
تو يه اه سينه سوزي توي گرماي تب من
تو يه فرياد بلندي تو سكوت بي كسي هام
تو يه عشقي كه بريدي من و از دلبستگي هام
كجايي عزيز من بي تو من يه لحظه خوشي ندارم
كجايي كه بي تو من غصه مي خورم تلخه روزگارم
تو كه رفتي از كنارم غم غريبي اومد سراغم
بيا تا دوباره احساس كنم تو دنيا يكي و دارم
ماشين را توي خاكي انداخت و پياده شد. اينقدر داد كشيد كه احساس كرد گلويش زخم شده. همان جا روي زمين نشست و اينقدر به خورشيد خيره شد تا غروب كرد.
شب كوير كه لرز به تنش انداخت شال مهتاب را توي مشت فشرد. دستش بالا آورد و روي زخم لبش كشيد. تنها جايي كه مهتاب به او دست زده بود. نشاني كه فقط متعلق به خود مهتاب بود و تا ابد قرار بود براي او بماند.
از فردا او ديگر ماكان سابق نبود. ماكان سابق مرده بود.
از اتوبوس كه پياده شد باد سر پائيزي لرز به تنش انداخت. دست هايش را توي جيبش كرد و به كتاني هاي سفيدش خيره شد.
بعد سرش را بالا آورد و دستي به مقنعه اش كشيد. هنوز تصاوير جلوي چشمانش شكل نگرفته بودند كه يكي از پشت هلش داد.
برگشت و عقب را نگاه كرد.
واي ببخشيد خانم.
مهتاب خنده اي كرد و گفت:
بيا پائين كه مي دونم رو صندلي تا حالا جون دادي.
دخترك با هيجان پائين پريد و پشت سرش سيل دخترهاي مانتو سورمه اي از توي اتوبوس سرازير شدند. خانم حيدري چادرش را مرتب كرد و با صداي بلندي كه تا ته بازار هم مي رسيد گفت:
سرتون نندازين پائين برين.
معصومي مقنعه ات بكش جلو.
آهاي شما سه تا اين همه هر و كر نكنين.
به خدا اين بار اخر من اردو مي ذارم برا شما.
فرح زد به شانه مهتاب و گفت:
اين همه حنجره شو جر ميده هيچ كس برا حرفش تره خرد نمي كنه.
مهتاب خنده آرامي كرد و گفت:
اگر جرات داري جلو خودش بگو.
اوه مگه از جونم سير شدم. خانم حيدري دوباره چادرش را مرتب كرد و به سمت مهتاب و فرح چرخيد و گفت:
خانما شما چرا وايسادين راه بيافتين حواستون به اينا باشه خودشون و گم و گور نكن.
فرح براي مهتاب چشمكي زد و گفت:
من كه رفتم سر پستم.
مهتاب خنده اي كرد و سر تكان داد. دو سه تا از بچه ها دور مهتاب را گرفتند شيما گفت:
خانم سبحاني شما واقعا اينجا دانشجو بودين؟
مهتاب كوله اش را درست كرد و گفت:
آره
واي خوش به حالتون ميشه ما هم قبول شيم.
معلمومه كه ميشه. بايد يه كم زحمت بكشين فقط.
ناديا نگاهي به سر در بازار ارگ كرد و گفت:
حالم بد شد بس كه ما رو اوردن حموم گنج علي خان.
مهتاب مقابل در توقف كرد. سه سال پيش با ترنج از همين جا رد شده بودند و همين حرف را به هم زده بودند. الان ترنج كجا بود؟ ماكان چي؟
با ياد آوري اسم ماكان انگار كه زخم كهنه اي سر باز كند درد توي سينه اش پيچيد. نزديك چهار سال از ان روزها گذشته بود.
سرش را تكان داد و رو به دخترهاي دبيرستاني كه عقب مانده بودند گفت:
آهاي شما دوتا زود باشين اين جا گم بشين دفتر مخصوص اشيا گمشده نداره ها.
دخترها خنديد و مهتاب هم همراهشان خنديد و از سردر حمام وارد شد. حوصله تماشا كردن نداشت واقعا مدرسه چه فكري كرده بود كه براي بار هزرام بچه ها را براي بازديد اينجا آورده بود.
اگر بچه ها اصرار نكرده بودند اصلا نمي آمد. بخاطر سن كمي كه داشت بين بچه ها محبوب بود. خيلي سريع تر از آنكه فكر ميكرد كارش براي تدريس در هنرستان دخترانه درست شده بود.
آن درس خواندن ها و تست زدن ها بالاخره فايده اي داشت و مهتاب تهران قبول شده بود. با مدرك ليسانس از دانشگاه تهران برايش خيلي سريع كار پيدا شد.
معلم هاي بچه هاي گرافيك اغلب رشته نقاشي بودند و يكي دو نفر بقيه كارداني خوانده بودند. صبح ها توي مدرسه تدريس مي كرد و عصر ها توي يك شركت خصوصي طراحي مي كرد.
دو تا از دختر ها داشتند به سر كچل يكي از مجسمه ها دست مي كشيدند و مهتاب به اين حركت آنها مي خنديد.
مامور آنجا بهشان تذكر داد كه به مجسمه ها دست نزند. دو دختر با خنده از مجسمه دور شدند و مهتاب با خودش فكر كرد بهتر است اين باز ديد تكراري با يك چيزي براي بچه ها به ياد ماندني كند. از حمام خارج شد و مقابل در ايستاد.
نمي دانست جرئتش را دارد يا نه كه دوباره پا به آن قهوه خانه سنتي بگذارد. ولي دلش مي خواست دوباره روي تخت هاي آن جا فالوده هاي خوش مزه اش را امتحان كند.
بايد خانم حيدري را راضي مي كرد. بچه خيلي زود دست از بازديد كشيدند. مهتاب به گروهي از بچه ها نگاهي انداخت و گفت: فالوده خوارش دستاشون بالا.
چند نفر با سر و صدا دستشان را بالا بردند و يك عده هم گفتند زياد دوست ندارند. بچه هايي كه از راه مي رسيدند مي پرسيدند جريان چي است و خلاصه در عرض يك دقيقه همهمه افتاد بين بچه ها بروند و فالوده بخوردند.
خانم حيدري وسط جمعيت ايستاده بود و رو به مهتاب داشت نق مي زد:
خانم سبحاني اينقدر بودجه نداريم بريم اينجا فالوده بخوريم.
مهتاب دست روي شانه خانم حيدري گذاشت و گفت:
دنگيش مي كنيم هر كي پول خودشو مي ده.
بعد چرخيد طرف بچه ها و گفت:
نظرتون چيه؟
همه با دادو قال تائيد كردند يك عده نق زدند كه توي سرما فالوده نمي چسبد و مهتاب براي راضي كردن كل جمع گفت:
اينجا نوشيدني گرم هم داره نگران نباشين.
بعد صدايش را آهسته كرد و گفت:
قليون هم هست.
بچه ها از خنده ريسه رفته بودند و خانم حيدري مشكوكانه آنها را نگاه مي كرد. مهتاب به همراه فرح بچه ها را به سمت قهوه خانه هدايت كرد.
فرح كنار گوش مهتاب گفت:
اي شورش گر.
مهتاب چشمكي به او زد و گفت:
جون مهتاب فالوده هاشو بخوري مشتري ميشي.
زمان دانشجويي زياد مي آمدي اينجا؟
مهتاب مقابل سر در ايستاد. خاطراتي كه از اين قهوه خانه داشت جلوي چشمش بالا و پائين پريد. آه كشيد و با يك لبخند كم رنگ سر تكان داد.
فرح جلو تر از او رفت و گفت:
بيا ديگه.
مهتاب وارد شد. انگار كه وارد ماشين زمان شده بود پرت شد به خاطرات گذشته اش. طاقتش را نداشت. بغض گلويش را گرفت و غم آن روزها جانش را پر كرد.
فرح با تعجب نگاهش مي كرد. چشم هاي مهتاب خيس شده بود.
محسن لگدي زير ماكان زد و گفت:
اين موبايلت خودشو خفه كرد.
ماكان غلطي زد و گفت:
باز عين گاو ميش از رو من رد شدي.
پاشو جوابشو بده تا نشونت ندادم گاو ميش كيه.
ماكان با موهاي آشفته و چشماني خواب آلود از توي رختخوابش بيرون آمد. به محسن كه به تابلو مهتاب خيره شده بود نگاهي انداخت و تازه خواب از سرش پريد.
با يك حركت از روي تخت بلند شد و يكي زد تخت سينه محسن.
هوي مگه نگفتم تو اتاق من چشات و درويش كن.
محسن نيش خندي زد و گفت:
آدم خرتر از تو نديدم. چهار ساله با يه نقاشي دل خودتو خوش كرده.
ماكان محسن را از اتاقش بيرون هل داد و گفت:
حالا تو كه هنوز همونم نداري خوبي؟ گمشو بيرون.
پايش را مثل خط كشيد توي چهارچوب و گفت:
از اين به بعد از اين جلوتر اومدي كلا بايد بري رو ويلچر بشيني فهميدي؟
برو بابا. هر كي ندونه فكر مي كنه خوده دختره نشسته تو اتاقش.
ماكان دوباره او را هل داد و گفت:
محسن اول صبحي پا رو دم من نداز جون عزيزت. من نزده مي رقصم تو ديگه برا من روضه نخون.
محسن يك قدم عقب رفت و گفت:
تو شهر شما با روضه مي رقصن ؟
ماكان خيره او را نگاه كرد و با يك حركت در اتاقش را بست. دستي توي موهايش كشيد و رو به تابلو گفت:
زياد جدي نگير اين محسن يه بي شعوريه كه دوميش خودشه.
بعد خميازه اي كشيد و موبايلش را برداشت كه اينقدر زنگ زده بود كه قطع شده بود. نگاهي به موبايلش انداخت و گفت:
اوه اوه فكر ميكني كي بود؟ اگه گفتي؟ خودشه سوري جون بود.
روي تخت ولو شد و شماره سوري خانم را گرفت:
جونم سوري جون؟
كجا بودي اين همه زنگ زدم.
خواب بودم سوري جون شما كه عادت به اين سحر خيزي ها نداشتي.
و دوباره خميازه بلندي كشيد و به تابلو خيره شد.
دائيت اينا اومدن.
ا خوش اومدن.
نمي خواي بياي ديدنشون.
چرا ميام؟
صداي سوري خانم با هيجان گفت:
جدي مياي؟
ماكان دوباره خميازه كشيد و گفت:
كجا؟
ماكان منو مسخره كردي؟
نه به جون سوري جون. دعوشون مي كنم شام بيرون.
صداي سوري خانم پر بغض شد:
يعني من به تو چي بگم. كي مي خواي اين اداها رو بس كني.
ماكان بسته سيگارش را از روي ميز كنار تختش برداشت و يكي بيرون كشيد و روشنش كرد. همانجور كه به تابلو مهتاب نگاه مي كرد چند پك كوچك و پشت هم زد و گفت:
كدوم اداها؟
سوري خانم با همان صداي لرزان گفت:
اول اون سيگار كوفتي رو خاموش كن اول صبح معده خالي زخم معده مي گيري. بعد اينكه الان چهار ساله پاتو توي اين خونه نذاشتي.
ماكان اخم كرد و پك محكمي به سيگارش زد و گفت:
قسم خوردم سوري جون نمي تونم قسمم و بشكنم.
تو اون موقع تو عصبانيت يه حرفي زدي.
نه يه حرفي نبود. جدي بود ولي شما جديش نگرفتين. گفتين مهتاب نه منم گفتم چشم. مهتاب نه باشه منم مي رم.
سوري خانم به هق هق افتاده بود.
ماكان دل مادرتو نشكن.
ماكان ته سيگارش را توي جاسيگاري خاموش كرد و گفت:
شما بد دل مارو شكستي سوري خانم. من چكار به دل تو دارم. دارم زندگيمو مي كنم.
تو به اين ميگي زندگي؟
آره. زندگي من اينه. اصلا فرض كن من زن گرفتم.
زن گرفته بودي هفته اي يه بار يه سر به مادرت مي زدي لااقل.
الان نمي زنم.
تو به اين مي گي سر زدن. مياي دم در ده دقيقه واميستي مي ري. آرزو به دلم موند يه نهار با ترنج و ارشيا دور هم بخوريم. گفتم ترنج عروس ميشه تنها مي شيم. حالا اون صبح و شب اينجاست و تو نيستي.
ماكان موبايلش را از كنار گوشش برداشت به پيشاني اش تكيه داد و چشم هايش را بست. دوباره آن را كنار گوشش گذاشت و گفت:
من ديگه بايد برم شركت كار دارم.
پس نمي آي؟
نه فكر نكنم.
باشه. هر جور راحتي.
تماس قطع شد. ماكان بغض كرده سرش را به ديوار تكيه داد و چند بار پس سرش را به ديوار كوبيد. و نگاه خيره اش را از روي تابلو مهتاب برنداشت.
تا كي اين مكالمه هاي تكراري مي توانست ادامه داشته باشد. سوري خانم باورش نمي شد ماكان واقعا از ان خانه برود. ولي وقتي يك هفته يك ماه شد سوري خانم فهميد كه اين بار ماجرا جدي است.
براي به دست آوردن دل ماكان رنگ و وارنگ دختر به او معرفي مي كرد و ماكان فقط گوش مي داد. دو سه باري هم بدون خبر دادن به او قرار خواستگاري گذاشت و وقتي ماكان شب خواستگاري اصلا نيامد اين كار را هم تعطيل كرد.
تازه داشت مي فهميد چه بلايي سر ماكان آمده. ماكان سر قسمش ماند و ديگر پايش را توي آن خانه نگذاشت ولي هر چند وقت يك بار مي رفت و جلوي در او را مي ديد و مي رفت.
بيشترين جايي كه مي رفت خانه ترنج بود. با محسن هم خانه شده بود. محسني كه به قول خودش هنوز براي مخملي شدن گوش هايش زود بود. زندگي با محسن سخت بود.
ولي ماكان خودش را عادت داد. به همه چيز. به نبودن مهتاب به تنهايي به كار كردن شبانه روزي و به حرف زدن با عكس مهتاب.
از روي تخت بلند شد و كنار تابلو مهتاب ايستاد و گفت:
يه روز گند ديگه شروع شد. كي تموم مي شن اين روزا؟
و از اتاق خارج شد.
توي ماشينش سيگار ديگري روشن كرد كه دوباره موبايلش زنگ خورد. اين بار ترنج بود.
سيگار را با لبش نگه داشت و موبايلش را با دست راست روي گوشش گرفت و با دست چپ شيشه را پائين داد.
جانم را از بين لب هاي بسته گفت و بعد سيگارش را با دست چپ گرفت.
سلام داداش.
سلام چطوري؟
بد نيستم.
اون زنگوله ات چطوره؟
واي ماكان به خدا خل شدم. اين ارشيا همش ول مي كنه مي ره يه ذره كمكم نمي كنه تا مي گم نگهش داره هزار تا بهونه مياره.
ماكان با لذت دود سيگارش را بيرون داد و گفت:
مي خواي برم حالشو بگيرم؟
آره يه گوشمالي اساسي بهش بده.
اي اي واقعا كه ترنج خجالت نمي كشي. شوهرته ها. برم بش بگم؟
صداي خنده ترنج توي گوشي پيچيد:
نمي خواد خودش اينجاست داره با به قول تو زنگوله اش بازي مي كنه.
ماكان ته سيگارش را از شيشه بيرون پرت كرد و گفت:
خوب مامان گفت چي بگي بهم؟
ترنج متعجب گفت:
مامان؟
نگو مامان بهت زنگ نزده و نگفته برو رو مخ ماكان.
ترنج خنده اي كرد و گفت:
اينقدر تابلوه؟
خراب تابلوه.
هيچي ديگه لو رفت.
ماكان هم خنديد و گفت:
تازه خودش هم كله سحر زنگ زده و كلي اه ناله كرده.
صداي نق زدن هاي كودكي توي گوشش پيچيد.
چي ميگه؟
هيچي ارشيا داره مي ره اينم داره نق مي زنه.
مي ري خونه مامان اينا؟
آره ميرم اونجا. به مامان چي بگم.
ماكان با خنده گفت:
بگو ماكان گفت خيلي مخلصيم سوري جون.
صداي نق نق بچه بيشتر شد.
برو به بچه برس.
باشه ولي ماكان مامان بسشه ديگه. تمومش كن.
ماكان زمزمه كرد:
نمي تونم ترنج. نمي تونم. مامان در حق من بد كرد.
مامان خيلي وقته پشيمونه.
پشيموني مامان به درد من نمي خوره. مهتاب رفته. من نه ازش آدرسي دارم نه چيزي يه شماره داشتم كه چهار ساله خاموشه. شماره باباش و داشتم كه توي گوشي قديمم بود. اونم داغون شد و هيچي. رفتم بيمارستاني كه مادرش بستري شده بود هر چقدر التماس كردم آدرسي ندادن. دستم به كجا بند بود. پاشم برم تو شهرشون خيابون ها شو بگردم يا برم دست به دامن رامين بشم بگم از اون شاهين نامرد برام آدرس بگيره. ها ترنج كدومش؟ كجا برم؟ تو يه راهي پيش پام بذار.
ماكان كلافه صحبتش را قطع كرد:
برو خوش بگذره.
ترنج داشت گريه مي كرد.
ترنج بس كن بي خيال بابا من چهار ساله دارم اين جوري زندگي مي كنم به خدا من ازهمين زندگي راضيم هي دم به دقيقه زنگ نزنين يادم نيارين چه بلايي سرم اومده. بذارين با همين روش زندگي كنم.
باشه داداش به مامان مي گم ديگه چيزي نگه.
خيلي خانمي. حالا جلو بچه گريه نكن.
بق كرده داره منو نگاه مي كنه.
خوب معلومه نشستي جلو بچه اشك مي ريزي اونم بق مي كنه.
كاري نداري داداش.
نه سلام برسون.
خداحافظ.
ماكان ماشينش شاسي بلندش را جلوي شركتش پارك كرد و عينكش را از چشم برداشت و به سمت شركت رفت. ساختمان شركت را بعد از رفتن مهتاب عوض كرده بود. نمي توانست هر روز از كنار ان اتاق خالي رد شود كه هميشه هم چراغش خاموش بود.
منشي جديدش خانم رفيعي با ديدنش بلند شد و سلام كرد. ماكان سري تكان داد و به سمت اتاقش رفت. كيفش را روي ميز گذاشت و كتش را در آورد.
بعد از رفتن مهتاب ديگر مثل سابق سر و وضعش برايش مهم نبود. بيشتر اسپورت مي پوشيد. شال گردني كه مهتاب به او داده بود را از دور گردنش برداشت و روي كتش انداخت.
پشت سيستمش نشست و روشنش كرد. سيستم كه بالا امد به عكس دسكتاپ خيره شد. عكس چهره مهتاب بود. همان كه با ترنج شب عروسي گرفته بود.
لبخندي زد و به چهره مهتاب خيره شد. غم توي چشم هايش از توي عكس هم معلوم بود.
كجايي مهتابم؟
ماكان دست توي جيب كنار ماشينش ايستاده بود. و به جدول كنار خيابان ضربه مي زد. ترنج درحالي كه پسرش توب بغلش بود از خانه بيرون امد. مينو هم پست سرش بود.
ماكان سرش را بالا آورد و او را نگاه كرد. چند وقت پيش يكي از كانديدا هاي زن گرفتن او بود كه مادرش برايش قطار كرده بود.پوزخندي زد و لگد محكمي به جدول زد.
مينو به سمت ماكان امد و سلام كرد.
سلام ماكان خان تحويل نمي گيري؟
سلام. مينو خانم.
ببخشيد مزاحم شما شدم.
نه بابا خواهش مي كنم.
ماكان به سمت ترنج چرخيد و گفت:
بده ببينم اين زنگوله رو.
ترنج با خوشحالي گفت:
خدا خيرتم بده. بس كه آويزون من شد حالت تهوع گرفتم.
ماكان گونه او را بوسيد و گفت:
چرا اينقدر مامانت و اذيت مي كني پسر؟
امير علي پسر ترنج خنده بامزه اي كرد و گفت:
دادي.
ماكان دوباره گونه اش را بوسيد و گفت:
اي جان دادي. چي مي گي گل پسر.
به دائي مي گفت دادي. دوسالش شده بود. ترنج با خنده گفت:
از بس خونه مايي بچه جاي مامان و بابا هم ميگه دادي.
ماكان در را باز كرد و با امير علي پشت فرمان نشست و گفت:
حسادت نكن خواهر من.
ترنج و مينو هم سوار شدند. ترنج امير علي را از او گرفت و گفت:
من ديدم مينو داره مي ره منم همراهش شدم. خيلي وقته ارگ نرفتم.
ماكان سري تكان داد و ماشين را راه انداخت و گفت:
اون شوهر تن پروت كجاست؟
وا ارشيا بيچاره كجا تن پروره. دانشگاه يه طرف شركتم يه طرف وقت سر خاروندن نداره.
ماكان خنده بدجنسي كرد و گفت:
نمي ترسي ولش مي كني تو دانشگاه كه همه دخترن؟
ماكان!
ماكان خنده اي كرد و گفت:
مگه دروغ مي گم؟
من به ارشيا مثل چشمام اعتماد دارم.
از من بشنو به اين مردا اصلا اعتماد نكن خواهر.
مينو به لحن شورخ ماكان خنديد و ترنج با حرص گفت:
كوفت كجاش خنده داره؟
ماكان سري تكان داد و گفت:
واقعا چه راحت ميشه حال شما خانما رو با دو كلمه حرف گرفت.
ترنج نيشكوني از بازوي ماكان گرفت و گفت:
نوبت حال گيري منم مي رسه.
ماكان بازويش را ماليد و گفت:
اونا چيه ناخون يا قيچي. داغونم كردي.
ترنج جعبه دستمال كاغذي را از دست امير علي كشيد كه ده تايي دستمال بيرون كشيده بود و دوباره داشت براي درآوردن دستمال بعدي تلاش مي كرد.
اي خدا اين چرا آروم نمي گيره.
مينو دستش را دراز كرد و گفت:
بدش به من.
ترنج امير علي شيطان را داد عقب و چادرش را كه حسابي به هم ريخته بود مرتب كرد. ماكان سري تكان داد و دستگاه پخش را روشن كرد.
وقتي حالت بده روحت بي پناهه
مي بيني هر كاري كردي اشتباهه
وقتي كم كم به كسي وابسته مي شي
چون از شب بي نوازش خسته مي شي
وقتي اروم شدنت خيلي بعيده
اينجا يكي هست كه به حرفات گوش ميده
برگرد به من مثل پرده اي كه درخت و شو پيدا كنه
مثل كسي كه شبونه هوس دريا كنه
وقتي به جز شب هيچ رنگي تونگات
وقتي كسي اندازه تنهايات نيست
وقتي گم ميشي و مي ترسي دوباره
مفهمي هيچي كي مثل من دوست نداره
وقتي دلت به صد در بسته رسيده
اينجا يكي هست كه تو مشتش يه كليده.
ماكان زير لب با اهنگ همراهي مي كرد. مخصوبا برگرد به من را از ته دل مي گفت. بالاخره رسيدند. ماكان به زور جايي براي پارك پيدا كرد و پياده شد.
ترنج رو به ماكان گفت:
داداشي؟
ها باز من بايد بچه نگه دارم؟
جون من؟
من نمي تونم من ميرم تو اون قهوه خونه ستنتيه مي شينم. اين مياد همه جا رو به هم مي ريزه.
ماكان!
به خدا اذيت نكن ترنج من نمي تونم.
باشه. خسيس.
ماكان خنديد و مينو و ترنج راه افتادند سمت بازار ماكان هم رفت توي قهوه خانه و روي تخت هميشگي نشست و فالوده سفارش داد. اين وقت سال معمولا اينجا كمي خلوت بود.
فقط يكي دوتا از تخت ها اشغال بود. نگاهش را توي قهوه خانه خلوت چرخاند و پايش را روي تخت دراز كرد و به كنارش نگاه كرد درست جايي كه مهتاب هميشه مي نشست.
آه كشيد كي اين آه كشيدن ها تمام مي شد.
دست هايش را روي پشتي پشت سرش گذاشت و به طرفين باز كرد. نگاهش را به آجرهاي سقف دوخت بعد چشم هايش را بست. هميشه سكوت خاص اينجا را دوست داشت.
آرامش غريبي به او مي داد از وقتي مهتاب رفته بود. زياد مي آمد اينجا. مي امد و خاطرات مشتركشان را مرور مي كرد. داشت توي آرامش آنجا غرق مي شد كه صداي خنده و هياهيوي عده اي باعث شد چشم هايش را باز كند.
گروهي از دختران دبيرستاني با مانتو هاي يك دست سورمه اي داشتند دسته دسته وارد قهوه خانه مي شدند. ماكان برگشت و يك نگاه كوتاه به آنها انداخت و دوباره به رو به رو خيره شد.
حوصله شاوغي اين جمع را نداشت كه هنوز نرسيده قهوه خانه را روي سرشان گذاشته بودند. تخت به تعداد نبود و همه داشتند از سر و كول هم بالا مي رفتند تا تخت ها را اشغال كنند.
ماكان پوفي كرد و سرش را تكان داد مثل اينكه آن روز از آرامش خبري نبود. فرح در حالي كه دستان لرزان مهتاب را توي دستش گرفته بود او را كشان كشان داخل برد.
مهتاب حتي جرئت نداشت سرش را بالا بيارود و به تخت هميشگي نگاه كند. چيزي عوض نشده بود. همه چيز مثل همان موقع ها بود. انگار زمان توي اين قهوه خانه متوقف شده بود.
خانم حيدري به سمت بچه ها كه حسابي شلوغ كرده بودند رفت و با يك تشر ساكتشان كرد بعد رو به فرح گفت:
خانم طوبي ببين هر كدوم بچه ها چي مي خوان براشون سفارش بدين.
فرح رو به مهتاب گفت:
خوبي؟
مهتاب فقط سر تكان داد. خوب نبود. انگار هوا كم آورده بود. از جا بلند شد و كه برود بيرون كه توي راهرو سينه به سينه زني شد كه يك پسر بچه يكي دو ساله بغلش بود.
مهتاب با لبخند كم رنگي عذرخواهي كرد و خواست از كنارش بگذرد كه فرح دستش را از پشت گرفت. زن با يك لبخند عذارخواهي اش را پذيرفت و وارد شد.
كجا مي ري مهتاب؟
مهتاب با دست به بيرون اشاره كرد و مي رم بيرون.
فرح اخم كرد و گفت:
يعني چي خودت همه رو كشوندي آوردي اينجا حالا مي خواي بري بيرون.
مهتاب نگاه مستاصلي به فرح انداخت و با بدبختي برگشت. دستش هنوز توي دست فرح بود و سرش پائين. فرح او را به سمت بچه ها هل داد و گفت:
برو بشين من خودم سفارش مي دم.
مهتاب سري تكان داد و به سمت گروه دانش آموزان رفت. عده اي از دخترا روي يك پسر بچه زوم كرده بودند و از دور برايش شكلك در مي آوردند. مهتاب سرش پائين بود و مدام جمله هايشان را مي شنيد كه مي گفتد:
واي چقدر نازه.
مهتاب كنجكاو سرش را بالا آورد و با چشم دنبال پسر بچه گشت. ولي از چيزي كه ديد خون توي رگ هايش منجمد شد. انگار براي يك لحظه ريه هايش يادشان رفت هوا را بيرون بفرستند. شوكه شده بود. چشم هايش از اين گرد تر نمي شد. يك لحظه احساس كرد خواب مي بيند.
امكان نداشت. با دقت نگاه كرد. خود خودش بود. ماكان بود. مهتاب روي صندلي خشك شده بود. انگار مرده بود. باور نمي كرد بعد از اين همه مدت جدايي بعد از اين همه مدت دوري ماكان درست رو به رويش ايستاده باشد.
پسرك با مزه اي توي آغوشش بود و با خنده نرمي با دختري كه مقابلش بود صحبت مي كرد. لب هايش خشك شده بود. صداي توي ذهنش گفت:
ازدواج كرده. ماكان ازدواج كرده.
مثل مجسمه اي خشك شده از روي صندلي بلند شد. تمام اين سال ها را با اين اميد گذرانده بود كه ماكان هم هر لحظه با ياد او است ولي حالا كه مي ديد او فراموشش كرده انگار كه قلبش براي هميشه مرده بود.
با گام هاي سست از بين بچه ها بيرون امد. آخرين نگاهش را به ماكان انداخت مي خواست براي هميشه از اين شهر لعنتي برود. ولي در آخرين لحظه ماكان به سمت او چرخيد و يك لحظه نگاهش با نگاه مهتاب تلاقي كرد.
بعد انگار او هم خشكش زد. چشم هاي مهتاب تر شد و لبخند نيم بندي از دور به او زد. حالا اين ماكان بود كه انگارباورش نمي شد اين خود مهتاب است. صداي مينو را كه مدام اسمش را صدا مي زد نمي شنيد.
مهتاب اينجا بود. مهتاب برگشته بود. مهتاب نگاهش را از او گرفت و رفت سمت در ماكان به خودش آمد و امير علي را توي بغل مينو گذاشت و دنبال او دويد.
حتي اگر يك رويا بود روياي شيريني بود. اصلا شايد يكي شبيه مهتاب بود. نه خودش بود. لبخندش را مي شناخت همان لبخند گرم و صميمي هميشگي.
مهتاب به در رسيده بود كه يكي از پشت آستينش را گرفت. تمام تنش مي لرزيد عطرش را حس كرده بود. احتياج به برگشتن نبود مي دانست چه كسي پشت سرش ايستاده. اين حركت فقط مخصوص ماكان بود.
مهتاب برنگشت. دلش نمي خواست گريه كند ولي داشت مي كرد ماكان ديگر مال او نبود. صداي زمزمه وار ماكان انگار كه خودش هم باورش نمي شد كسي كه مقابلش ايستاده مهتاب باشد به گوشش رسيد:
مهتابم؟ مهتاب! خودتي؟
مهتاب راهي براي فرار نداشت تمام سلول هاي بدنش به او فرمان مي دادند برگردد و به چشمان ماكان نگاه كند.
مهتاب به چه جرمي نگاهت و ازم مي گيري.
صداي خودش هم مي لرزيد. آستين مانتوي مهتاب هنوز توي دستش بود و احساس مي كرد اگر آن را رها كند مهتاب را دوباره گم مي كند.
مهتاب بالاخره چرخيد و برگشت. ماكان با يك آه به چشمان او خيره شد. خودش مهتاب بود. خودش بود. تنها چهره اش از آن فرم كودكانه خارج شده بود. ابروهايش را كمي نازك كرده بود و اين سنش را بالاتر نشان مي داد.
ماكان با نگاهش مهتاب را مي بلعيد. مهتاب هم خيره چشم هاي او شده بود بعد يكي يكي اجزاي صورتش را از نظر گذراند روي زخم ها كه حالا رد كهنه اي ازشان باقي مانده بود توقف كرد.
مهتاب كجا بودي اين همه وقت؟ مي دوني چه بلايي سر من اومد.
اشك هاي مهتاب دانه دانه روي صورتش مي چكيد. سينه اش درد مي كرد دست خودش نبود چون آرام گفت:
براي همين منو فراموش كردي؟
ماكان با دست به سينه اش اشاره كرد و گفت:
من؟ من فراموشت كردم؟
مهتاب سرتكان داد و گفت:
ازدواج كردي.
ماكان با چشم هايي گرد شده گفت:
من نه مهتاب باور كن.
مهتاب اشكش را با دست گرفت و گفت:
پس اون زن و بچه كي بودن؟
گريه اش به هق هق سوزناكي تبديل شده بود. ماكان سراسيمه به او قدمي نزيك تر شد:
اون اون پسر ترنجه باور كن. خودش الان مياد اون دختر دائيمه. با ما اومده اينجا مهتاب من ازدواج نكردم بعد از تو مگر مي تونستم.
دوباره با شوق به تمام اجزاي چهره اش زل زد:
مهتاب باور نمي كنم خودت باشي. فكر ميكنم خوابم. يعني دعاهام مستجاب شدن. يعني اون معجزه كه از خدا هميشه مي خواستم اتفاق افتاده؟
مهتاب نمي توانست جلوي اشكش را بگيرد. ماكان با همان حالت ادامه داد:
ديگه نمي ذارم بري. ديگه نمي ذارم ازم دور شي.
به او مهلت فكر كردن نداد. او را كشان كشان همراه خودش برد. مهتاب سعي كرد دستش را آزاد كند:
منو كجا مي بري؟
بيا بايد با من بياي.
ماكان من نمي تونم.
صداي ماكان حرص داشت:
چرا مي توني بايد بتوني.
مهتاب همانجور دنبال ماكان كشيده ميشد.كنار ماشين كه رسيد در را باز كرد و او را بالا فرستاد. خودش هم دور زد و سوار شد. مهتاب با همان چشم هاي اشك آلود نگاهش مي كرد.
ماكان ماشين را به سرعت راه انداخت:
ديگه نمي ذارم بري مهتاب. اين بار نمي ذارم.
مهتاب با ناله گفت:
من همراه بچه ها اومدم اردو نمي تونم ولشون كنم.
چرا مي توني.
بعد نيم نگاهي به او انداخت و گفت:
مي دوني تو اين مدت چه به روز من اومده. تو كجا بودي؟ من يه آدرس ازت نداشتم تو چرا سراغي ازم نگرفتي. خيلي بي انصافي مهتاب خيلي.
مهتاب دستي به مقنعه اش كشيد كه باعث شد ماكان لبخند بزند.
دلم براي همه حركاتت تنگ شده بود. كجا بودي دختر. زندگيمو داغون كردي مي بيني من همون ماكانم همونم؟ به خدا نيستم. وقتي رفتي شدم يه جنازه. از خونه مامان اينا رفتم ديگه به مامان نمي گم مامان مي گم سوري تو تنهايي سوختم مهتاب بدون تو سوختم.
هر روز منتظر بودم برگردي. من آدرسي ازت نداشتم تو چي تو كه مي تونستي منو خبر كني.
مهتاب با حرف هاي ماكان دوباره اشكش جاري شده بود. دو قطره اشك هم روي صورت ماكان سر خورده بود. مهتاب لب هايش را تر كرد و وسط گريه گفت:
من نمي تونستم.
ماكان پرسوال نگاهش كرد.
چرا؟ چرا نمي تونستي؟
مهتاب توي خودش جمع شد و گفت:
تو فكر مي كني به من چي گذشت اين چند سال. فكر مي كني خيلي خوب بود برام. به خدا نه هر لحظه اش برام مثل يك شكنجه بود. تو از هيچي خبر نداري.
ماكان نگران گفت:
چي شده مهتاب؟
ماجراي خودمون و به ماهرخ گفته بودم. اونم به مامان گفته بود ولي يه جوري گفته بود انگار خانواده ات همچين خواسته اي دارن و فكر مي كردن شما ميان خواستگاري....ولي وقتي برگشتم بابا همش مي پرسيد پس اينا كي ميان و من...من آخرش مجبور شدم بگم جريان چي بوده.
مهتاب دستش را جلوي صورتش گذاشت و با صداي بلند گريه را سر داد. ماكان ماشين را كناري نگه داشت و با نگراني او را صدا زد:
مهتاب تو رو خدا گريه نكن.
مهتاب سري تكان داد و گفت:
تو نمي فهمي من چي مي گم بابام بهم گفت از اعتمادش سو استفاده كردم تا مدت ها باهام حرف نمي زد. تهران كه قبول شدم كارشناسي مي خواست نذاره برم ولي اينقدر التماس كردم و قول و قرار گذاشتيم كه قبول كرد. كلي شرط و شروط برام گذاشت گفت ديگه حق ندارم با شما در ارتباط باشم.
بعد نگاهش گريانش را دوخت به او و گفت:
ميبيني شرايط من بدتر بود.
ماكان آه كشيد و گفت:
حالا چي مهتاب؟ نكنه دوباره مي خواي بري ها؟ مهتاب ديگه نمي زارم بري حتي اگر شده بدزدمت اين كار و مي كنم ولي نمي ذارم ديگه بري.
مهتاب اشكش را گرفت و گفت:
ترنج خوبه؟
ماكان به چهره او خيره شد و گفت:
خوبه. بعد از ازدواجش ديگه دنبال درس نرفت. ارشيا خودش يه شركت زده ترنج تو اون طراحي مي كرد. بعدم كه پسرش به دنيا اومد. اسمش امير عليه.
دلم تنگ شده براش.
دلم منم تنگ شده براي تو. مهتاب مي موني؟
نمي تونم .
ماكان كلافه در داشبور را باز كرد و كاغذ و خوداري بيرون بكش و رو به مهتاب گرفت و گفت:
بنويس
چيو؟
آدرس خونتون و شماره بابات.
ماكان!
بنويس مهتاب. من اين بار نمي ذارم تو بري و گم بشي. بنويس.
ماكان اينقدر در را با شدت باز كرد كه همه از جا پريدند.
سلام.
سوري خانم شوك زده از جا پريد. ماكان برگشته بود خانه ان هم بعد از اين همه مدت. سوري خانم خودش را با عجله به ماكان رساند و او را در آغوش گرفت:
ماكان بالاخره برگشتي.
ماكان خودش را از اغوش مادرش بيرون كشيد و با شوقي كودكانه گفت:
مامان مهتاب و پيدا كردم.
سوري خانم گيج گفت:
مهتاب و پيدا كردي؟
آره مامان پيداش كردم. بعد سراسيمه كاغذي را از جيب پيراهنش بيرون كشيد و گفت:
بيا مامان نگاه كن اينم آدرس خونه شون. شماره باباشم گرفتم.
چشم هاي سوري خانم را لايه اي از اشك پوشانده بود. دستش را بالا اورد و روي صورت ماكان گذاشت. ماكان دستش را روي دستش ما
roman برايم از عشق بگو (22) قسمت آخر
roman برايم از عشق بگو (22) قسمت آخر
شيريني اسكار
سلام به همه دوستان گلم ........اميدوارم همه چيز روبراه باشه ....اگه تمام كارها با موفقيت انجام شده وفقط مونده ...شيريني پزي...... اين شيريني خيلي خوشمزه و زيبا را بهتون پيشنهاد مي كنم ...

مواد لازم :براي شصت عدد شيريني
ارد سفيد :400 گرم ويا حدودا سه پيمانه
كره :220 گرم
زرده تخم مرغ :سه عدد
پودر قند :سه چهارم پيمانه ويا 150 گرم
وانيل :يك چهارم قاشق چايخوري
هل ساييده :يك قاشق چايخوري سر پر
سفيده تخم مرغ :دو عدد
خلال پسته خرد شده :حدودا نصف ليوان
گردو خرد شده :حدودا نصف ليوان
خلال بادام خرد شده :حدودا نصف ليوان
مرباي آلبالو :در صورت تمايل .
طرز تهيه :
اول خلال پسته وبادام وگردو را لاي كاغذ روغني مي ريزيم و بعد با وردنه آنها را خرد مي كنيم .

صبر مي كنيم كره به دماي محيط برسه ونرم بشه (لطفا كره را آب نكنيد )و سپس با همزن حدود يكي دو دقيقه مي زنيم تا نرم بشه .

پودر قند را به ان اضافه مي كنيم وانرا حدود شش دقيقه مي زنيم تا پوك بشه .

حالا زرده هاي تخم مرغ را به فاصله دو دقيقه از هم اضافه مي كنيم و خوب آنرا مي زنيم .
همزمان با اضافه كردن زرده ها پودر هل ووانيل را مي افزاييم .
سپس آرد را به تدريج اضافه مي كنيم وبا ليسك مي زنينم وقتي خمير خيلي سفت شد..فقط با سرانگشتان و خيلي كم آنرا ورز مي دهيم ...براي من همه آرد مصرف شد ولي شما اضافه كردن آرد را تا جايي ادامه دهيد تا خمير به دست نچسبه .(اگه خمير را زياد ورز دهيد روغن پس مي ده وسفت مي شه )

از خمير به اندازه يك فندق درشت بر مي داريم وكف دستمون آنرا گرد مي كنيم .

و در سيني كه كاغذ روغني انداختيم مي چينيم .نياز به چرب كردن كاغذ نيست .

سفيده تخم مرغ را با چنگال مي زنينم و كمي پودر هل به آن اضافه مي كنيم .و توپي ها را اول در سفيده تخم مرغ مي زنيم به طوريكه به سفيده آغشته بشه .

و بعد در يكي از سه مغز مي غلطانيم تا كاملا تمام سطح آن را بپوشونه .

همه شيريني ها را در سيني مي چينيم .

اگه دوست داريم روي آن مربا بگذاريد با يك سيخ كباب چوبي روي شيريني را يك حفره ايجاد كنيد .

شيريني در دماي 150 درجه سانتيگراد و در طبقه وسط فر و به مدت بيست تا بيست وپنج دقيقه آماده مي شه .ولي لطفا مثل بقيه شيريني ها به آن سر بزنيد واگه زير شيريني كمي قهوه اي شده .آنرا از فر خارج كنيد .صبر مي كنيم شيريني كاملا خنك بشه وبعد در صورت تمايل با مرباي آلبالو تزيين مي كنيم ...خيلي خيلي خوشمزه هست نوش جان ...

شيريني اسكار
شيريني اسكار
رمان پانتي بنتي(12)
نفس عميقي كشيد و سعي كرد به خودش مسلط باشه ... جلوي فرام ، جاي حماقت كردن و كولي بازي و هوچي گري نبود ... سعي كرد به بهترين حالت ممكن خودش رو كنترل كنه ... اون ميتونست ... يه عمر ياد گرفته بود خودش رو كنترل كنه ... و بر عكس اون ، يه عمر تونسته بود هر وقت دلش خواست ، يه هوچي به تمام معنا باشه ... هر وقت به كيسهاي مناسبي مث مامانش ميرسيد ، تموم خشم خفته تو وجودش ، سر باز ميكرد ، و هر وقت كه مقابل موقعيتي مث امشب قرار ميگرفت ، ميتونست يه دختر خوب و حرف گوش كن و سربزير بمونه ...
با چند نفس عميق و دو سه تا تمرين يوگا ، تمركز گرفت و خودش رو تو بهترين حالت عصبي قرار داد ... سر به زير و محجوب به طرف آشپزخونه رفت ... براي رفع خستگي فرام ، قهوه عربي درست كرد ... با طعم هل ... قهوه آماده شده رو ، با يه فنجون قهوه خوري عربي و دو فنجون بزرگ دسته دار ، تو سيني قرار داد ... مث يه ميزبان خوب ، به طرف پذيرايي برگشت ...
فرهاد ، روي مبلي روبروي ال سي دي نشسته بود و بي توجه به محتواي برنامه ها ، كانالهاي تلويزيون رو بالا پايين ميكرد ... تو اين فاصله اي كه پانتي قهوه رو تو دله دم كنه ، زيادي حس مرد خانواده بودن رو گرفته بود ... پانتي سعي كرد ناديده بگيره ... بهرحال ، از نظر همه و از همه نظر ها مهم تر ، از نظر فرام ، فرهاد مرد خونه بود ...
لابد تصميم گرفته بود مث يه مرد عرب خانواده ، تو يه مجلس مهموني خانوادگي كه ميزبان شخص بزرگ خانواده ست ، معقول رفتار كنه ... با حركتي شتاب زده ، سيني محتوي دله و فنجونها رو از دست پانتي گرفت ... با همون سر زير افتاده ، سيني رو به طرف فرام برد ...
فرام ، تو جايگاه اختصاصيش ، زاويه شمال شرقي ال سي دي ، همونجايي كه پانتي در كمال دقت ، از قبل براش تشكچه و مخده چيده بود ، به دو مخده سفت و گرد روكش دار تميز ، لم داده بود و با اخمهايي درهم ، سرش تو تبلتش بود ...
فرهاد دله رو حرفه اي به دست راست گرفت و فنجون بي دسته قهوه خوري رو تو دست چپ و براي فرام ، قهوه سرو كرد ... فنجون كه جلوي چشمهاي فرام پايين اومد ، سر از روي تبلت برداشت و همراه با آهي صدا دار ، كه از اون فاصله هم ، صداش رسا به گوش پانتي رسيد ، به هيكل دو لا شده فرهاد خيره شد ... فنجون رو از دست فرهاد گرفت و گذرا نگاهي به پانتي انداخت ...
پانتي حالت نگاه خاص فرام رو ، درك نكرد ... تا بحال تو موقعيتي اينچنيني ، قرار نگرفته بود ... تا حالا ، با حضور مرد خونه ، موقعيت پذيرايي از شخص بزرگي رو ، از سر نگذرونده بود ... ولي خوب بلد بود كه اينجور مواقع ، بايد مث يه زن مطيع و خوش اخلاق ، لبخندي به لب بنشونه و با خوش خلقي و امتنان ، چشم به پذيرايي مرد بدوزه ... اينو بارها و بارها ، وقت پذيرايي غزاله از مهمونها ، خوب ياد گرفته بود ...
آداب و رسوم ميزباني ، يكي از مهمترين آداب و رسومي بود كه پانتي بهش عقيده داشت و سعي ميكرد به بهترين حالت ممكن حفظش كنه ... فرام با همون فنجون اول ، به فرهاد سراپا ايستاده ، خيره شد و فنجون رو تكوني داد و اين يعني ديگه ميلي به نوشيدن قهوه نداره ...
فرهاد دله رو به سيني برگردوند و اينبار پانتي ، دو فنجون قهوه ، تو فنجونهاي دسته دار ، براي خودش و فرهاد ريخت و يكي رو روي عسلي ، كنار دست فرهاد گذاشت و ديگري رو روي عسلي مبلي كه جايگاه خودش بود ... دله و سيني رو به آشپزخونه برگردوند و كافي ميت با قاشق و شكر ريزي براي فرهاد برگردوند ... فرام باز هم به پانتي خيره بود ...
پانتي ، اينبار خوب معني نگاه خيره فرام رو درك كرد ... اون براي فرهاد ، بعنوان يه مرد خانواده ، با ظرافت ، احترامي در خور و شايسته قائل نشده بود ...
پانتي ، باز هم به طرف آشپزخونه حركت كرد تا باز هم چيزي براي پذيرايي از فرام بياره ... فرام اينبار خيلي رسا صداش كرد : « پانتي خانوم ... تشريف بيارين ، لطفا »
پانتي هول كرد ... لحظه حساس زندگيش ، سر رسيده بود ... موهايي كه از گيره ساده سرش رها شده بودن رو ، با حركتي به پشت گوش فرستاد ... با سري زير افتاده ، قلبي كه پر از تلاطم بود و طوفاني ، دستهاي عرق كرده اش رو انداخت و در هم قلاب كرد ... آهسته و پر طمئنينه ، به سمت پذيرايي و دقيقا جايگاه فرام حركت كرد ... با صدايي زير و آهسته و لطيف ، بله اي گفت ...
فرام ، اهمي كرد و ضمن صاف كردن صداش ، از پانتي خواست جلوش بشينه ... پانتي جايي دور از ديد فرام ، دمپايي هاي رو فرشيش رو از پا درآورد و كناري ، جفت ، قرار داد ... با همون سر افكنده و قيافه اي كه يادآور اطاعت و معصوميت سالهاي دورش بود ، پاهاش رو خم كرد و روي پا ، جلوي فرام نشست ، قلاب دستهاش رو از هم باز كرد و اونها رو از كف ، روي هر دو پاش گذاشت ...
فرام چند ثانيه اي خيره نگاهش كرد ... رو به فرهاد كرد : « فرهاد ... برو اتاق ميهمان ، تا من صحبتهام با خانومت تموم شه ... »
فرهاد از روي مبل بلند شد و زير لب چشمي گفت ... با قدمهايي آهسته و يكنواخت به سمت اتاق كناري اتاق پانتي راه افتاد ... خوب به گوشه كنار خونه پانتي ، آشنا بود ... خوب تعجبي هم نداشت ، قبلا شب رو خونه پانتي مونده بود و از حموم خونه هم ، حتي استفاده كرده بود ...
پانتي ، چشم از مسير رفته فرهاد ، برداشت و به سمت فرام ، سر به زير و مطيع نشست ... فرام با حركتي يه پاش رو به داخل جمع كرد و پاي ديگه اش رو ستون كرد ... تسبيحي به دست گرفت و بسم الله ي زير لب زمزمه كرد ... رو به پانتي برگشت : « خب ؟! »
پانتي پرسشگر به سمت فرام برگشت ... فرام باز سينه اي صاف كرد : « پانتي خانوم ... زماني كه تو و فرهاد ، ازدواج كردين ، من ايران نبودم ... اون موقع بزرگ خانواده هم نبودم ... يعني اگه ايران بودم هم ، تصميمات من ، درجه دو بودن و نه درجه يك ... شايد فكر كني مرد مستبدي هستم ... »
پانتي خواست بگه : نه اينطور نيست ... ولي نبايد بين حرف فرام ، پارازيت مينداخت ... پس صبر كرد و منتظر ادامه صحبتهاي فرام موند : « چند باري ، ازم خواستي تكليف زندگيتو معلوم كنم ... اولا اين زندگي ، متعلق به يه زوجه ... من كاره اي نيستم كه توش مداخله كنم مگر اينكه تو ، با من قراري بذاري و منو بعنوان يه بزرگ اصلح انتخاب كني تا برات راه كارهاي معقولانه اي ارائه بدم ... الان صاف ازت ميپرسم ... من رو بعنوان بزرگ ، قبول داري ؟ »
چطور ميتونست مردي كه سالهاي سال ،
حمايتش كرده بود ... از منجلاب زندگي ميون عشيره ، بيرون كشيده بود ...
ازش دفاع كرده بود ... هميشه با وجود وقتهاي كمي كه داشت ، تو مواقع لزوم
به سرعت خودش رو رسونده بود و مشكلات پانتي رو حل كرده بود ... سالهاي
جوون تريش ، با پدرش بگو مگو كرده بود و هميشه حق رو به پانتي داده بود ،
حتي سه سال پيش ، بگه نه ...
نگاهش رو از نگاه خيره فرام برداشت ... سرش رو به زير انداخت : « شما ،
بزرگ و صاحب اختيار من هستيد ... سالهاست كه من چشم به منطقتون دوختم ، تا
برام تصميم بزرگي بگيرين و زندگيمو به مسير درستي بكشين ... من خيلي هم
ممنونتون هستم ... »
فرام اينبار صريحتر پرسيد : « منو به عنوان بزرگ و قيم اصلح قبول داري ؟ »
پانتي به نگاه فرام خيره شد : « بله ... كاملا ... »
فرام لبخندي محو به گوشه لب نشوند : « خب ... اين قدم اول بود ... پس ما با
هم قرار گذاشتيم ... و من تصميماتي براي زندگيت گرفتم ... »
قلب پانتي ، گنجشك وار تو سينه كوبيد ... دستهاش ، روي هر دو پا ، لرزشي
نامحسوس داشت و عرقي كه از روي شلوار جينش هم ، خيسيش حس ميشد ... فرام با
مكثي ادامه داد : « سالهاست كه روش زندگي شما دو نفر ، باري به هر جهت ،
گذشته ... هيچوقت شما دو نفر ، يه خانواده نبوديد ... من از تصميم تو ،
بطور صريح خبر ندارم ... ميخوام نظرت رو براي ادامه اين زندگي بدونم ...
لطفا نظرت رو در مورد زندگيت به من بگو »
پانتي لحظه اي سر بلند كرد ... به فرام خيره نگاه كرد ... مردمكهاي چشمش
لغزون بود ... ادامه نگاهش ، حتما با ريختن اشكش همراه بود ... باز سرش رو
به پايين سُر داد : « من اگه نتونم با فرهاد زندگي كنم و بخوام مسيري
ديگه براي زندگيم انتخاب كنم ، اين حق رو دارم ؟ »
نه ميتونست به طور واضح و مستقيم اسم طلاق رو به لب بياره ... و نه رهايي
... هر چند كه خوب ميدونست فصيله يعني چي ... فرام به قيافه ي قافيه باخته
اش نگاهي انداخت ، صريح جواب داد : « بله ... كاملا »
پانتي حس كرد از يه بلندي به ته دره ، سقوط ميكنه ... اين تنها جوابي بود
كه حتي يك صدم در صد هم فكرش رو نميكرد ... به سختي كلمه ها رو پيدا كرد و
با تعجب ناليد : « ولي من يه فصيله ام »
فرام از اين جواب ، اخمي به روي پيشوني نشوند : « نيستي »
پانتي جايگاهش رو فراموش كرد و با بهت و با صدايي نسبتا بلند تر از قبل پرسيد : « نيستم ؟! ... ولي ... »
فرام به ميون حرفش پريد : « از نظر من ، هيچوقت فصيله معني نداشته ... با
اينحال ، اين تصميمي بود ، كه يه عشيره گرفته بود ... عشيره اي كه پدر من ،
باهاشون پيوند برادري داشت ... الان پدر من مرده ... يه مرد بزرگ كه
پيماني با كسي داره ، وقتي مرد ، خلفش بايد بعنوان خليفه اش ، ادامه دهنده
راهش باشه ... مگر اينكه خليفه اي براي خودش مشخص نكرده باشه ... من خليفه
پدرم نيستم ... بعد از مرگ پدرم ، من با هيچ عشيره اي پيمان و پيوند
برادري نبستم ... من تن به قوانين و قوائد لازم الاجرا هيچ عشيره اي ندادم
... من كاملا سر سپرده قوانين جاري مملكت هستم ... »
مكثي كرد و ادامه داد : « و وجدان خودم ... تو از نظر من ، از همون پونزده
شونزده سال پيش ، يه فرد آزاد بودي ... با اينحال ، حل و فصلهايي بود كه
پدرم بهشون پايبند بود ... از نظر پدر من ، تو ميتونستي هر چيزي باشي ...
ولي از زماني كه پدرم مرد ، وقتي كه شيخ صالح از من خواست تا به خلافت از
پدرم ، اين پيوند رو محفوظ نگه دارم ، من ناخلفي كردم و اين پيوند احمقانه
رو ناديده گرفتم ... براي همين هم ، هر چه كه داشتيم و نداشتيم ، با
وكالت از فرهاد ، از اون منطقه ، فروختم ... تو سه سال و نيمه كه طبق هيچ
قانوني ، بجز قوانين كشوري ، عروس ما هستي ... »
پانتي با بهت به فرام خيره شد ... فرام ادامه داد : « تو از سه سال و نيم
پيش ، در ازاي هيچ قتل و غارتي ، به اين خانواده واگذار نشدي ... تو مث هر
انسان آزاد ديگه اي ، ميتوني معقول و منطقي ، در مورد زندگيت تصميم بگيري
... »
پانتي بر خلاف ادب ، تو حرف فرام پريد : « ولي شما خودتون بارها به من گفتيد من نميتونم طلاق بگيرم ، چون يه فصيله ام ... »
فرام سينه صاف كرد ... تسبيحش رو تو دست چرخوند : « اون چند بار مجبور بودم
براي حفظ آرامشت ، اين حرف رو بزنم ... فرهاد نبود و صحيح نبود بدون حضور
اون ، در مورد زندگيتون ، تصميمي گرفته بشه ... ولي الان هر دو هستيد ...
فرهاد به من وكالت داده تا از طرف خودش با تو صحبت كنم ... تو هم منو عينا
وكيل خودت دونستي ... پس من تصميمم رو ميگم ... »
به پانتي خيره شد : « من ميدونم سالهاست چه تصميمي داري ... هر چند اونقدر
حجب و حياي يه عروس رو داري كه توي روي برادر شوهرت ، از نظرات شخصيت حرفي
نزني ... من از اين نظر ، خيلي هم ممنونت هستم ... ولي با اينحال ، دوست
ندارم زندگي اي رو خراب كنم ... پافشاري اي رو جدايي يا موندن شما دو نفر
ندارم ... ولي بنا بر عقل خودم ، به عنوان وكيل و بزرگتر شما دو نفر ،
ميخوام يه فرصت دوباره به هر دوتون بدم ... هم تو ، هم فرهاد ... »
پانتي بي فكر ناليد : « ولي من نميتونم باهاش زندگي كنم ... من ازش ميترسم ... »
فرام ، دستهاش رو مشت كرد ... بايد هم ميترسيد ... عضلات فكش منقبض بود ...
لا الله الي اللهي زير لب زمزمه كرد ... به طرف پانتي برگشت : « دليل
خاصي داري ؟ ... فرهاد تا بحال روت دست بلند كرده ؟ ... درمورد خرج و
هزينه هاي زندگيت كم گذاشته ؟ ... بي دليل تركت كرده ؟ ... »
دهن پانتي ، باز و بسته ميشد ... اي كاش شهامت داشت و با فرام راحت تر صحبت
ميكرد ... خيلي سعي كرد به خودش تلقين كنه كه هر شخصي بجز فرام روبروش
نشسته ... با اينحال هر چه بيشتر سعي ميكرد ، كمتر به نتيجه ميرسيد ...
فرام به حالت پر تفاهمي ، به پانتي خيره شد ... سعي كرد به دور از تعصب ،
كمي به احساساتش نفوذ كنه : « خوب ميدونم كه فك ميكني بهت ظلم شده ...
ميدونم كه فكر ميكني ترك شدي ... و ميدونم كه فرهاد شايد يه شوهر ايده آل
برات نباشه ... با اين تفاسير ، باز هم نميخوام يه زندگي از هم گسيخته ، در
صورتيكه كوچيكترين راهي براي ادامه داشته باشه ، پا نگرفته ، از بين بره
... خودت هم خوب ميدوني ... تو الان ، يه حالت نرمال ، براي تشكيل يه
خونواده رو داري ... درست مث فراهت و دينا و ديانا ... فك كن اصلا گذشته
اي اين وسط نبود ... ميدونم كه حست نسبت به گذشته ، منفيه ... با اينحال ،
دلم ميخواد كمتر به گذشته ها فكر كني ... فرهاد هم ، شخص كامل و همه چي
تمومي ، نيست ... اما ميبينم كه داره سعي ميكنه كم كاريهايي كه در گذشته
داشته ، رفع كنه ... اون ، اون طرف دنيا داشته درس ميخونده ... هنوز درسش
تموم نشده ... دوره ي حساسي مث فوق تخصصش رو ، بخاطر تو ول كرده به امان
خدا و برگشته ... پس مثبت فكر ميكنه ... تو هم تا حدودي مثبت فكر كن ...
من براي ادامه ، دلايل خودم رو دارم ... ميدونم ترسي از فرهاد داري كه
نميتونه بهت اجازه بده ، چشمهات باز شه و فرصت تصميم درست رو ازت ميگيره ،
با اينحال ، دلم ميخواد اگه جدايي اي هست ، معقول و با دليل باشه ... تو
فرصت داري ... از الان تا شش ماه ديگه حداقل ، و يا هر چقد ديگه كه خودت
بخواي ... من ميخوام تو اين شيش ماه ، نه مث يه شوهر ، مث يه دوست ، يا يه
نامزد باهاش برخورد داشته باشي ... در همين حد ... باهاش بيرون برو ...
ميهماني برو ... تو جمع هاي خانوادگي باش ... تا اون موقع هم ، فرهاد پيش
من زندگي ميكنه ... نزديك تو ، ولي مستقل ... ببين اگه بعد از شيش ماه ،
نتونست انتظاراتت رو بر آورده كنه ، اونوقت هر تصميمي تو بگيري ، من همون
كار رو ميكنم ... من دوست ندارم ، نه اين اتفاق ، براي دخترم بيفته ، نه
برادرم ... تو برام با فراهت ، هيچ فرقي نداري ... حالا اگه اين تصميم رو
قبول داري ، برو قبل از شام ، از اون شربتهاي خنكت كه هميشه تو يخچالت
داري برام بيار ... »
پانتي پرتعجب ، به فرام خيره شد ... حرفاش مث هميشه معقول بود ... فرام
هميشه دلايل خودش رو داشت ... لابد الان هم دلايلش اونقدر منطقي هست كه
اين پيشنهاد رو داده ... حضور فرهاد رو ، اونم نزديك به خودش ، نميتونست
تحمل كنه ، با اينحال ، با فرام هم نميتونست غير منطقي برخورد كنه ...
بعدها ميتونست جواب بيغيرتي ها و بيشرفي هاي فرهاد رو رو در رو بهش بده
... ولي الان ، در مقابل تصميمات معقول و پر دليل فرام ، دست بسته بود ...
لبخندي مليح به روي لبهاش نشوند ... : « چشم ... براتون شربت خاكشير تگري
درست كردم ... تا من شربت رو ميارم ، شما هم لطف كنين به غزاله و بچه ها
بگيد بيان براي شام ... براتون خورش قيمه پختم ... قيمه بادمجون كه دوست
دارين ... »
فرام لبخند پهني به لب نشوند ... پانتي كمتر اين لبخند رو به لبهاي فرام
ديده بود ... تو تموم اين سالها ، اين اولين بار بود كه اينقد واضح به روش
لبخند ميزد ... : « از همين الان ، شروع ميكنيم ... تو بايد به عنوان يه
زن ، در ملا عام ، احترام شوهرت رو داشته باشي ... حتي اگه ازش ناراضي باشي
... همونطور كه اون بايد در ملا عام به تو احترام ويژه داشته باشه ... مث
تموم اين سالها كه من با غزاله ، حتي با وجود اختلافات زياد ، با احترام
برخورد كردم ... بهتره بري تو اتاق مهمان ، و ازش بخواي به عنوان مرد
خانواده ، خودش ما رو دعوت بگيره ... اين ميشه قدم اولي كه بايد با مثبت
انديشي ، هر دو برداريد ... »
پانتي ، دو حس رو با هم تجربه ميكرد ... حس شرم عميق ، در مقابل فرام ، و
حس انزجار از برخورد با فرهاد ... اونهم زير ذره بين فرام ...
با
تلفن پروانه ، بهم ريخته بود ... هنوز يه گوشه از قلبش نا راضي بود ...
پروانه زياد باهاش صحبت كرده بود و سعي كرده بود متقاعدش كنه ... با
اينحال ، زندگي اي رو تجربه كرده بود كه ، فكر عوض كردنش هم احمقانه به
نظر ميرسيد ...
توي درس روز به روز پيشرفت ميكرد و اين تنها نكته اي بود كه فرام ازش خورده
نميگرفت و بهش افتخار ميكرد ... اكثرا نمره هاش تو درس مشابه ، از فرام
سطح بالاتري داشت ... شايد دليلش هوش بيشتر بود ، شايد هم فراغت خاطري كه
داشت ...
فرام زيادي به خودش سخت ميگرفت ... زيادي تو فكر خانواده بود ... از مادر و
پدرش گرفته تا خواهرهاش و برادرش ... تا حتي اون دختره تاپاله جمع كن ...
همينطور خانواده خودش با اين سرعتي كه غزاله سعي ميكرد و هي به جمعيتشون
اضافه ميكرد كه براي فرهاد ، نشونه اي از جنون بود ...
فرام ، اينور دنيا هم كه بود ، ذهنش اون طرف خوابيده بود ...
مدام دلشوره همه چي رو داشت ... مدام تلفن دستش بود و با ايران تماس ميگرفت
... تا يادش ميومد ، از تب و لرز دندون درآوردن فارد بگير ، تا درس و مشق
فراهت و خواستگارهاي خواهرهاش كه فرام با اين يه مورد به شدت مخالف بود
... مدام با پدرشون ، از وراي خطوط تلفن درگير بود ... بحثهاي فرسايشي ،
فشارهاي خانوادگي ... همه و همه روي درسش تاثير ميذاشت ...
از همه بدتر ، مخالفتهاش با برنامه هاي اون ...
فرام تو هيچ موردي بجز درس قبولش نداشت ... مرتب باهاش درگير بود و وظايف
نداشته اش رو بهش يادآوري ميكرد ... وظايفي كه با آسودگي به دوش فرام
هميشه آماده به خدمت انداخته بود و حالا به كل از يه سريشون كاملا عقب
افتاده بود ... ديگه حق اظهار نظر درموردشون رو نداشت و اين مسائلي بودن
مربوط به درآمدش از اموال خانواده تو ايران و در پايان ، همون دختر ...
اون ديگه هيچ اشرافي روي زني كه مدت كوتاهي باهاش گذرونده بود نداشت و هر
تصميمي ، در مورد اون ، توسط فرام گرفته ميشد ...
اين درست كه مشكلي از اين بابت نداشت كه هيچ ، خوشحال هم بود ، ولي با
شرايط جديد ، سخت بود كه بتونه تصميم جدي اي به تنهايي براي زندگيش اينور
مرزها بگيره ... و حالا ذهنش ، براي اولين بار ، درگير اون دختر تاپاله
جمع كن شده بود ... بهرحال بايد با اين موضوع دير يا زود كنار مي اومد ...
دستي بين موهاش كشيده بود و با حالتي عصبي گفته بود : « الان بيام »
« الان امتحانه ... »
« پس من چكار كنم ؟ اصلا لزومي هست كه من اونجا بيام براي ديدنش ؟ »
پروانه ناليده بود : « تو كه نميشناسيش ، منم جرات ندارم باهاش راحت حرف بزنم ... دختر سرسختيه ... فقط كافيه بدونه تو اومدي ... »
و فرهاد فكر كرده بود : افاده ها طبق طبق ، سگا به دورش وق و وق ... چه لوس ... دختره پر رو ...
و خطاب به پروانه ، محكم گفته بود : « اگه نظرش نسبت به من ، تا اين حد منفيه ، خب چه كاريه ؟ فك نكنم لزومي باشه ... »
پروانه باز هم بين حرفش پريده بود : « تو رو خدا ... آخه مادر من كه گفتم
... فكر ميكردم توجيه شدي ... فقط بيا سعيتو بكن ... شايد يه طوري تونستي
متقاعدش كني ... اصلا شايد راهي بود طلاقش بدي ... خوب طلاقش بده و راحت
برو به زندگيت برس ... »
و محكم تر گفته بود : « اصلا تو درست ميگي ، لزومي به اين همه كار بيهوده
نيست ... بهتره فرام رو متقاعد كني كه دخترم رو طلاق بدي ... دخترم كلي
هواخواه داره ... يه عالمه خواستگار داره ... »
و فرهاد كه حوصله ي تعاريف پر مبالغه از دختر پروانه رو نداشت ...
اون براي چيز ديگه اي اونجا بود و بايد هر چه سريعتر كارش رو انجام ميداد و
بر ميگشت ... اگه فرام مجبورش نكرده بود ، عمرا اين موقع سال بلند ميشد
بياد ايران ... اونم الان تو شور امتحانات ... نزديك كريسمس ...
زير لب غر غر كرده بود و خودش رو متقاعد كرده بود كه يه ذره به دل فرام و
پروانه باشه و بعد از اون با خيال راحت ، فرام رو مجبور كنه تا اين دندون
لق رو براش بكشه ...
سعي كرده بود براي ثابت كردن برتريش هم كه شده ، تيپ خوبي داشته باشه ...
با وسواسي كه هرگز سراغ نداشت ، لباس پوشيده بود و به سر وضعش رسيده بود
... بايد از همين قدم اول ، خودش رو در اوج نشون ميداد تا باري به هر جهت ،
اون دختر ، حساب كتابي پيش خودش نكنه ...
همين كه اونو با اين سر و تيپ امروزي و طبق مد ميديد ، متوجه تفاوتها ميشد و دورش يه خط قرمز محكم ميكشيد ...
با آسودگي آماده شده بود ... تيپ ساده و اسپرتي زده بود كه با تموم سادگي ،
برجسته تر از افراد دور و بر به چشم مي اومد ... موهاشو با دقت شونه كرده
بود و مدل داده بود و ادكلني خوش بو و س ك س ي كه اغلب به خودش ميزد و
خاصيت جذب داشت ، روي خودش خالي كرد ... بايد پوز اين دختر رو بدجور به
زمين ميماليد ...
براي پروانه هم بهتر بود تا راحت تر با واقعيت و اوج اختلافات روبرو بشه ...
با كلي نوشابه كه براي خودش به وفور و دست و دلبازانه باز كرده بود ، راهي
بيمارستان محل كار پروانه شده بود ... خيلي زود تو دفترش باهاش روبرو شده
بود و به حرفهاش گوش داده بود ... سعي كرده بود منطقي برخورد كنه و شوخي و
جدي رو از هم جدا بدونه ...
دقايقي ، توي محيط باز حياط پشتي بيمارستان ، با پروانه بحث هاي جدي اي رو
دنبال كرده بود ... و عاقبت ، زماني كه پيجر پروانه به صدا دراومد و
همكارش خبر رسيدن پانتي رو بهش داده بود ، سر خوش و مغرور ، به دنبال
پروانه كه به حد وفور تو حركات و رفتار و حتي حرف زدنش ، استرس پيدا بود ،
به راه افتاده بود ...
پروانه كه از پله ها به طرف طبقه بعدي
راه افتاد ، با نارضايتي ، به دنبالش روان شده بود و با چشم از آسانسور
خداحافظي كرده بود ...
تو راهروي پاگرد پله ، پروانه با همكاري صحبت كرده بود و سريعتر به راه
افتاده بود ... فرهاد طبق عادت ، با چشم همكار پروانه رو با اون هيكل قاب
شده تو مانتوي سفيد اندام نما ، زماني كه از كنارش ميگذشت و چشمكي نثارش
كرده بود ، متر ميكرد و وزن دختر سفيد پوش چشمك زن رو تخمين ميزد ، از پله
ها با تاخيري كوتاه به طرف بالا ، گذشت ...
به ابتداي راهروي بلند كه تهش به دفتر سوپروايزري ختم ميشد ، رسيد ...
برخلاف ثانيه هاي پيش كه مشتاق هيكل دختر سفيد پوش شده بود ، نقطه ضعفي
قوي تر روبروش ديد ... در مقابل امثال اين نقطه ضعفها ، كمتر تاب مقاومت
مياورد و همينطور كه سعي ميكرد فكرش رو از دخترك تپاله جمع كن دور كنه ،
به دختر روبروش خيره شد ...
دختر با قدمهايي خودش رو به پروانه رسوند و با تشر شروع به حرف زدن كرد ...
سريعا تشخيص داد ... لبش رو با حرارت به دندون گرفت و زمزمه كرد : اووف ،
از اون وحشي هاي رام نشدنيه ...
قبل از اينكه ذهنش بخواد رابطه اي معقول بين اون دختر و پروانه پيدا كنه ،
نيمه شيطون ذهنش ، به متراژ هيكل دختر پرداخت و سوت كشيد ... بعد از اون
زواياي چهره اش رو در نظر گذروند ... تو يه كلام به اين نتيجه رسيد : دست و
پنجه نرم كردن با همچين آدمي ، خالي از لطف نيست ... وحشيِ س ك**سي
بسرعت نور ، خاطره دختر تاپاله جمع كن و دختر مانتو سفيد خوش هيكل چشمك زن ،
به كورترين نقطه ذهنش پس رفت و با نگاهي خيره ، به دختر چكمه پوش رو بروش
دقيق شد ... مقنعه اي كه روي سينه اش ، بلنديش تموم شده بود ، برجستگي
خوش فرم سينه اش رو به شكلي جذاب به نمايش ميگذاشت ... لبهاش كه عصبي كلمه
هايي رو تند و بي وقفه به زبون مي آورد ، بالا و پايين ميشد ... پاشنه
بلند و بدون لج چكمه ، باسنش رو به عقب برده بود و سينه هاش رو به جلو
داده بود و گودي كمرش رو بيشتر به چشم مي آورد ... و در آخر حركت عصبي اي
كه با صدايي جيغ از دهنش بيرون زد ، از وهم و خيال بيرون كشيدش ...
دختر به عقب برگشت و حالا كه فاصله اش تو كمترين حد ممكن بود ، به تخت سينه
اش چسبيد ... ميدونست ادكلنش اونقدر جذابيت داره براي جنس مخالف كه نفسي
عميق بكشه و بوش رو به داخل ريه ها بكشونه ... با اينحال ، به فكرش هم
خطور نميكرد كه از بوي كرم لوسيون بدن كلينيك كه بوش هميشه براش مست كننده
بود ، اغوا بشه و با دو تا نفس عميق ، اون بوي بهشتي رو به ريه بكشه ...
دستهاش رو به دور دختر حلقه كرد و با حسرت فكر كرد : اگه الان تو وگاس
بودم ، امشب يه لعبت وحشي با معصوميت چشمهاي يه ماده ببر رو تو بغلم داشتم
...
هنوز فرصت حسرت خوردنش تموم نشده بود كه دختر دهن باز كرد : « نه اين فقط يه فكر احمقانه ست ... تو نميتوني فرهاد باشي »
به سرعت دو دو تا چارتا كرد ... به سرعت اسلايدهايي كه فرام از اون دختر
تاپاله جمع كن براش گفته بود ، از جلوي چشمش رد شد و به سرعت به نتيجه
رسيد ، لعبتي كه لرزون تو حلقه ي دستهاش به سينه اش تكيه داده ، كسي نيست
جز همون دختر تاپاله جمع كن محقر ...
با حسي نا خواسته ، حلقه دستش به دور كمرش محكمتر شد ... و زماني كه با
خوشحالي و آبي كه ميرفت از دهنش سر ريز بشه ، خودش رو معرفي كرد ، دختر
ميون حلقه محكم دستهاش ، از هوش رفت ...
به خودش ناسزايي گفت و به ياد آورد كه اين دختر ، همون دختريه كه يه عمر
ازش فراريه ... به حس پر ش ه *** وت هجوم آورده به قلبش چيره شد و با
انزجار ، لحظه اي حلقه دستهاش رو از كمر دختر باز كرد ... تو آخرين لحظه
اي كه هيكل دختر به روي زمين سر ميخورد ، با حسي ناشناخته ، به بالا كشيدش و
به سختي به روي نيمكت كنار ديوار ، رهاش كرد ...
عصبي ، به موهاش چنگ انداخت و زير لب به خودش فحش داد ...
بايد براي هميشه ، خاطره امروز رو از خاطرش محو ميكرد ... با اينكه اون روز
كارش تو بيمارستان طول كشيد ، ولي سعي كرد ديگه هرگز به اون دختر نزديك
نشه ...
روز بعد ، با تلاش فرام و نفوذي كه توي هيئت علمي علوم پزشكي داشت ، خيلي
زود براي پوري ، كميسيون پزشكي تشكيل شد و عليرغم امكان معالجه توي
بيمارستانهاي داخلي ، كميسيون راي به اعزام به خارج از كشور رو صادر كرد
...
فرام ، فرهاد رو ، خيلي سريع متقاعد كرده بود ، تا براي كارهاي مربوط به
انتقال پوري و پروانه به امريكا برگرده ... و فرهاد برگشته بود ...
درحاليكه دخترك وحشي اي كه برق معصومي تو چشمهاش سو سو ميزد رو به كنج
ترين گوشه ي ذهنش سپرده بود ...
بعدها ، وقتي كه با عصبانيت از خودش و ضعفي كه از جنس مخالف تو وجودش بود ،
رو برگردوند و به رينو برگشت ، با هر تلاشش ، باز هم اون خاطره ، پويا تر
، تو ذهنش جولان داد ... گاهي گوشهاش تيز ميشد و از هر خبري ، شاخكاش
بكار مي افتاد ... و گاهي به خودش تسلي ميداد : بي خيال ، همچين آش دهن
سوزي هم نبود ...
پانتي ، با چهره اي اخم كرده ، كه از چهره دقايق پيش كاملا فاصله گرفته بود
، بي اينكه به در اتاق ضربه اي بزنه ، با يه فشار دستگيره به پايين ، در
رو نيمه باز كرد : « پاشو يه زنگ بزن به غزاله اينا ، ميخوام شام بكشم ،
بگو وردارن بيان اينجا »
خوب تونسته بود به خودش مسلط بشه و حركت اضافه اي مرتكب نشه ... بهرحال ،
بايد اين دوران رو كژ دار و مريز از سر ميگذروند ... حرف فرام منطقي بود و
با بي منطق بازي ، نميتونست از اين مرحله به راحتي بگذره ... كافي بود
اين مدت رو به هر طريقي ، غرور فرهاد رو نشونه ميرفت و دور از چشم فرام ،
شخصيتش رو ميكوبيد ، تا هر چه زودتر ، اين كوه غرور ، دمش رو روي كولش
بذاره و برگرده همون جهنم دره اي كه بوده ...
فرهاد سيخ ايستاد ... مدتها بود كه حضور پانتي ، تو زندگيش ، تبديل به يه
معضل احساسي شده بود ... در برابرش خوددار نبود و نميتونست به راحتي پسش
بزنه ... در حاليكه براحتي بارها و بارها ، در مقابل اين زن وحشي ، كم
آورده بود و پس زده شده بود ...
خجالت آور بود كه حتي حاضر نبود دقيقه
اي تحملش كنه ... هر جوري كه ميدونست ، سعي كرده بود به عمق احساساتش نفوذ
كنه و هر چه بيشتر تلاش كرده بود ، دور تر شده بود ... سه سال و نيم پيش ،
وقتي پدرش تو اغما بود ، به ايران اومده بود ...
مدتي بود كه خانواده فرام ، به اصفهان اسباب كشي كرده بودن ... پدرش قصد
داشت خيلي زود ، اسباب اثاثيه اش رو برداره و اون هم به اصفهان ، كنار پسر
بزرگش نقل مكان كنه ...
رضا ، كه با سختي و تحت شرايط ويژه و اورژانسي اي بدنيا اومده بود ، از ناراحتي تنفسي رنج ميبرد ...
سموم معلق تو هواي آلوده خوزستان ، براي آسم آلژيك رضا ، حكم مرگ تدريجي
داشت ... پسرك بيچاره ، مرتب از تنگي نفس رنج ميبرد ... گاهي حمله هاي
تنفسي اينقد تند تند و پشت سر هم اتفاق مي افتاد ، كه فرصت نميشد بچه
بيچاره رو از بيمارستان مرخص كنن و هنوز برگه ترخيص از اورژانس صادر نشده ،
حمله اي ديگه ، سلامتيش رو تهديد ميكرد ...
گاهي ، توي فصول تابستون و پاييز ، كه آلودگي هوا تو يكي از بالاترين درجه
هاي خودش بود ، پسرك ، خفگي شديدي بهش دست ميداد كه با هيچ سرمي ، داروها
تاثير نميكردن و مجبور ميشدن تزريق وريدي داروي خطرناكي مث آمينوفيلين رو
به جون بخرن تا بچه ي بيچاره ، دقايقي راحت تنفس كنه ...
فرام ، رضا رو ، به كلينيك آلرژي برده بود و بعد از تستهاي متعدد ، مشخص شد
كه بچه ي بيچاره به قارچهاي معلق تو هوا ، حساسيت داره ... به توصيه پزشك
متخصص آلرژي ، براي سلامتي بچه ، خانواده خودش رو به اصفهان منتقل كرد تا
ضمن استفاده از واكسنهاي ضد آلرژي ، به مرور با بهرمندي از هواي مناسب
اصفهان ، آسم رضاي طفل معصوم رو ، بهبود بده ...
هنوز چيزي از حضورشون تو اصفهان نگذشته بود كه ، طلافروشي پدرش ، مورد هجوم
حمله مسلحانه قرار گرفت و تا پدر به خودش بجنبه و آژيرهاي امنيتي رو به
صدا در بياره ، مورد اصابت گلوله سارق ، قرار گرفته بود ...
تو اين حمله مسلحانه ، يه زن و يه كودك كه همون موقع قبل از فرار سارق ، به
داخل طلافروشي وارد شده بودن ، هم مورد اصابت گلوله قرار گرفتن ... زن
مرد ... بچه از ناحيه بازو مورد اصابت قرار گرفت و پدر ، از ناحيه اي زير
قلب كه كبدش و قسمتي از ريه اش رو هم متلاشي كرده بود ، مصدوم شد ...
عليرغم تمام تلاشهاي پزشكي ، كبد پدر از كار افتاد و قلب پدر دچار حمله
شديد شد و پدر به اغما رفت ... فرام ، قبل از اينكه فرصت پدر تموم بشه ،
با فرهاد تماس گرفته بود و فرهاد سريعتر از حد ممكن ، خودش رو به بالين
پدر رسونده بود ...
تموم اعضاي خانواده ، بالاي سر پدر در حال احتضار حاضر شده بودن و يكي يكي طلب حلاليت ميكردن ...
پانتي هم مث بقيه افراد خانواده شمش ، به همراه پروانه و پوريا ، به بالين
پيرمرد اومده بود ... پيرمردي كه نفسهاي آخرش رو در كنار افراد خانواده اش
، تو بيمارستان ميكشيد ... فرام سعي كرده بود پدر رو به بيمارستان خصوصي
اي توي تهران منتقل كنه ، ولي كوچكترين حركت اضافه اي ، همون ته نفس باقي
مونده رو هم از سينه پيرمرد ميگرفت ...
زماني كه فرهاد پا به بيمارستان گذاشته بود و باز هم با پانتي روبرو شده
بود ، دقيقا زماني بود كه پانتي بعد از سالها ، دوباره به اهواز پا گذاشته
بود و حضور تو اون جو ، خاطرات ناخوشايندي رو به خاطرش آورده بود ... به
محض روياروييش با فرهاد ، به حالت جنون رسيده بود با اينكه ميدونست مياد ،
خود داريش رو از دست داده بود ...
فرام براي پيدا كردن آمپولهاي ضد شوكي كه به سختي فقط از داروخونه ي هلال
احمر ميتونست با پارتي بازي گير بياره ، خارج از بيمارستان بود و پانتي
بدون حضور فرام ، خود داري خودش رو راحت تر از دست ميداد ...
دقيقا زماني كه فرهاد از پشت سر ، بازوي پانتي رو كه از پشت شيشه هاي سرد
به قيافه محتضر پيرمرد خيره بود و بي صدا اشك ميريخت ، كشيد ، پانتي ، از
خود بيخود شد و همراه با ضربه هايي كه با هر كدومشون خاطره اي ناخوشايند
رو به قلبش سرازير ميكرد ، به تخت سينه فرهاد ، كل بيمارستان رو به آشوب
كشيده بود ...
پروانه و سنيه خانوم سعي كرده بودن تو اين لحظات حساس ، پانتي رو از حالت
هيستريك خارج كنن ، نتونسته بودن ... و اين فرهاد بود كه با سيلي اي
سوزنده ، پانتي رو از اون حالت خارج كرد ... هر چند قصد و نيتش از اون
سيلي چيزي غير از كتك زدن پانتي بود ، با اينحال ، پانتي دچار حس سر خورده
اي از غرور شده بود ...
چشمهاشو بسته بود و با دهاني باز ، هر چه تونسته بود ، نثار فرهاد كرده بود
... و پيرمرد مرده بود ، قبل از اينكه با فرهاد ، رو در رو ، وداع كرده
باشه ... در حاليكه نه فرهاد رو بالاي سر خودش داشت ، نه فرام ، چشم از
اين دنيا بسته بود ... تنها كساني كه با خيال راحت يه دل سير از پيرمرد
محتضر وداع گرفته بودن ، دو دختر شمس ، دينا و ديانا بودن ، با پروانه و
پانتي و سنيه خانوم ...
بعد از اون ، همه چي به سرعت پيش رفته بود ... فرهاد سعي كرده بود به
احترام مراسم ختم پدرش ، هر چه بيشتر از اين ماده ببر وحشي ، فاصله بگيره
... در حاليكه يه حسي همش ترغيبش ميكرد تا خودش رو بهش نزديك كنه ، با اين
حس ، به جنگي تن به تن ، بلند شده بود ... و نتونسته بود بهش پيروز بشه
...
معصوميت هميشگي پانتي ، جاي خودش رو به توحشي تو چهره داده بود كه ارمغان
زندگي تو تهران بود ... جاذبه اي از اين دختر ، حس ميكرد كه قابل دفع نبود
... با شناختي كه از پانتي پيدا كرده بود ، خوب ميدونست چه نظري درموردش
داره و هر چه سعي ميكرد بيخيال باشه ، باز هم شكست خورده بود ...
خيلي وقت بود كه دوره شرارتهاي جوونيش ، طي شده بود ... خيلي وقت بود كه
چشمهاي معصوم اين ماده ببر وحشي ، تو خاطرش حك شده بود و خيلي وقت بود كه
سعي كرده بود به انواع و اقسام مختلف ، از پول و آزادي و هر چه كه اين
دختر طالبش بود ، به قلبش نفوذ كنه ، و با اينحال ، دست از پا دراز تر
مونده بود تو همون بنبستي كه بود ...
پانتي نميخواستش و به بدترين حركات ، اونو از خودش ميروند ... غرورش بارها و
بارها ، پس زده شده بود ... و با خودش فكر ميكرد : هيچ « غلط كردمي » ،
اين دختر وحشي رو رام نميكنه ..
** قصه حمله
مسلحانه به زرگري ، مربوط به اتفاقي حقيقيه كه چند ماه پيش ، توي شهر
هنديجان ، از توابع ماهشهر اتفاق افتاد ... بچه بيچاره ، در حاليكه دو سال
بيشتر نداشت ، تير تو بازوش خورده بود ... يه زن مُرد ، يه زن به بيمارستان
شهرك بعثت منتقل شد و پير مرد كه صاحب زرگري بود ، حالش از همه بدتر بود و
به اهواز منتقل شد ... متاسفام براي اون بچه كوچولو كه قرباني طمع كاري
عده اي از خدا بيخبر شده بود ... بيچاره بچه اينقد استخون بازوش ضعيف بود
كه با گلوله ، متلاشي شده بود ... هنوز گريه هاي اون بچه وقت خروج گلوله از
دستش تو خاطرمه ...
** آلودگي هوا ،
در خوزستان ، تعداد خيلي زيادي رو مبتلا به آسم آلرژيك كرده ... متاسفانه ،
هيچ فكر مثبتي تا بحال براي اين مسئله ، راه كار نداده ... آلودگي ناشي از
پتروشيمي هاي متعدد با گاز هاي سمي منتشر توي هوا ، همراه با آلودگي ناشي
از گرد و خاك بيماريزا كه از ناحيه عراق و عربستان ، نيم بيشتر سال ، به
اين استان هجوم ميارن و آمار بالايي كه سكته ها و ناراحتي هاي ريوي ، ناشي
از همين آلودگيهاست ...
فرام ، سعي كرده بود حالا كه به گه
خودن افتاده ، كمكش كنه ، ولي حتي كمكهاي فرام هم نتونسته بود موفقيت آميز
باشه ... زندگي شغلي و حرفه ايش اونور دنيا ، و زندگي خانوادگيش اينور
دنيا ، هر دو از كنترلش خارج شده بود و به حالت معلق دراومده بودن ...
تموم سعي و كوشش براي برگردوندن زندگيش به يه كانون خانوادگي ، به بنبست
رسيده بود و ديگه نميدونست بايد چكار ميكرده كه نكرده ... مث خري كه تو گل
گير ميكنه ، سعي كرده بود خودش رو از اين باتلاق بيرون بكشه و نتونسته
بود ...
حتي اگه ميخواست هم ، نميتونست ... با اينكه فرام همه سعي خودش رو كرده بود
، با اينحال ، پانتي سر سخت تر ، متنفر تر از اوني بود كه باهاش سازش كنه
و حتي به حرفهاش گوش بده ...
تو مراسم ختم پدرش ، به تنها چيزي كه حواسش نبود ، ختم پدرش بود و جسمي كه
به خاك سرد سپرده ميشد ... هر چي سعي ميكرد تا بين اين دختر ستيزه جو ، با
اون دختر تاپاله جمع كن زر زرو ، نقطه اشتراكي پيدا كنه و دل ببره ، كمتر
موفق ميشد ... پانتي رو ميخواست ، نه تنها براي خود پانتي ، كه مهمترين
دليلش ، علاوه بر پانتي ، حفظ خانواده اش بود ...
با لبخندي پهن به وسعت صورتش ، به سمت پانتي برگشته بود ، در حاليكه پانتي ،
با اخمي به وسعت كل پيشونيش ، ازش رو برگردونده بود ... با اينحال ،
اميدوار بود كه فرصتهاش ، به يمن پادرمياني فرام ، به همين جا ختم نميشه و
هنوز هم وقت براي جبران داره ...
دونه دونه ، راههاي نفوذ به قلب سخت پانتي رو امتحان كرده بود ، و باز هم
به بنبست رسيده بود ... پانتي هنوز هم وحشي بود ... و البته تو دور ترين
نقطه ي دسترسي ...
تو نودا ، از هفده سالگي ، سواركاري رو حرفه اي دنبال كرده بود ... بارها
با اسبهاي وحشي اي رو برو شده بود كه زير شلاق حرفه ايش ، رام و سر براه
بودن ... اين دختر ، اسب نبود ... قصد رام شدن نداشت و الان خوب ميدونست
كه براي رام كردنش ، نميتونه از شلاق استفاده اي ببره ...
بهرحال ، انگيزه هايي داشت كه اين انگيزه ها ، اونقدري محركه لازم رو بهش
ميدادن تا بتونه اونو براي براداشتن قدمهاي سخت و ناممكن ، قوي و محكم ، و
البته شكست ناپذير تر كنه ...
پوزخندي رو لبش بود ، كه نشون از شونه به شونه راه رفتنش ، در كنار فرهاد ،
بعد از شونزده سال بود ... تو اين همه سال ، كمتر ، فرام رو شونه به شونه
غزاله ديده بود ... در حقيقت اين غزاله بود كه هميشه سعي داشت يكي دو قدم
عقب تر از فرام ، قدم بر داره ...
از هجوم نغمه اي بشكافت ، گور مغز من امشب :
مرده اي را جان به رگ ها ريخت
آيا اين ، يكي از همون اختلافات و نارضايتيهايي نبود كه فرام از غزاله داشت
؟ آيا فرام حق نداشت كه به عنوان يه شخصيت مهم علمي ، تو اين مملكت ،
اونقدري از جايگاه اجتماعي برخوردار باشه كه زني هم شان و در خورش ، دوش
به دوشش ، تو عرصه هاي اجتماعي قدم برداره ...
اين موضوع ، حتي از ديد فرهاد هم دور نميموند ... : زن بايد در خور شان و منزلت شوهرش باشه ...
به نيم رخ پانتي خيره شد ... : بي شك اين دختر ، در خور و هم شانش بود ...
آهي كشيد ... با هم و هم قدم پا به داخل سالن پذيرايي گذاشتن ... گرچه روح
ستيزه جوي پانتي ، هنوز منتظر فرصتي دوباره براي درهم تنيدن خيالات خوش
فرهاد بود ، با اينحال ، حضور فرام ، حلقه جولانهاي افسار گسيخته پانتي رو ،
تنگ كرده بود ...
فرهاد ، تو دو راهي فضاي بيخود سالن ، از پانتي جدا شد ... كنار ميز تلفن
نشست و با غزاله تماس گرفت و اونو براي اولين ميهماني شام خانوادگيش ،
دعوت كرد ...
پا شد از جا
در ميان سايه و روشن
فرام لبخندي محو به كنج لب نشونده بود ... لابد از اين شروع ، چندان ناراضي
نبود ... پانتي چهره اش رو زير ماسكي غليظ قايم كرده بود و كمتر احساساتي
از زير اون نفوذي به بيرون داشت ...
توي آشپزخونه خونه اش ، با وسايل پذيرايي سرگرم بود و ذهنش درگيرِ : تا غزاله اينا بيان ، چي بذارم جلوي فرام ؟
و عاقبت ، به چاي قناعت كرد ... استكان كمر باريك مورد علاقه فرام رو به
داخل سيني نقره ، چيد ... از قوري ، چاي خوشرنگي كه خوب دم كشيده بود ،
توي استكان كمر باريك ريخت ... در كنار اون ، از در يخچال ، آيس تي خنكي
كه خيلي هم مزه بدي داشت و هيچوقت نتونسته بود با طعمش كنار بياد و فقط
براي خالي نبودن آمار يخچالش از اغذيه لوكس ، تو يخچال نگه ميداشت و با
بدجنسي حتي متوجه شد تاريخش تا نوزدهم نوامبر بيشتر نبوده ، توي كاپي
بلوري و آنتيك ، خالي كرد و دو قطعه يخ شكل دار هم توش انداخت و به طرف
پذيرايي ، با گامهايي سنگين ، حركت كرد ...
بانگ زد بر من :
مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي رفته بسپرده ؟
با لبخندي پهن ، استكان كمر باريك رو ، توي نعلبكي قرار داد و قاشقي هم در
كنارش و شكلات خوري ظريفي خرماي خشك و شكر ريز ، جلوي دست فرام ، قرار داد
...
پشت به فرام ، نگاهي آتشين ، به چشم نشوند و كاپ بلوري رو روي عسلي جلوي
فرهاد گذاشت ... در آخر صداي زمزمه اي به گوشش خورد : « ممنون ، پَن »
نه ، مث اينكه غرورش رو توي كارگاه زرگري باباش ، فولاد آب ديده كرده ...
كارش سخت بود و به اين آسونيها ، كه فكر ميكرد ، تحت شرايطي كه آمار
رفتارش ، تو ذهن فرام شمرده ميشد ، نميتونست فرهاد رو ضربه فني كنه و از
زندگيش بيرون بندازه ...
ليك پندار تو بيهوده ست :
پيكر من
مرگ را از خويش ميراند .
دقايقي بعد ، در حاليكه توي آشپزخونه ، باز هم مشغول در آوردن ظرفهاي آنتيك پذيرايي بود ، صداي زنگ دقايقي بعد ، در حاليكه توي آشپزخونه ،
باز هم مشغول در آوردن ظرفهاي آنتيك پذيرايي بود ، صداي زنگ ورودي
آپارتمانش ، بلند شد و به دنبال اون ، صداي تعارفات معمول بين فرهاد و
غزاله و بچه ها ... صداي همهمه اي از توي پذيرايي بلند شد ... قلب پانتي
به كوبش در اومد ... خونه اون هم ، مهمانپذير شده بود : خانوادگي ...
سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ ، آلودست .
با خوشرويي لبخندي به لب نشوند ... براي استقبال از مهمانها ، بيرون رفت
... غزاله ، فاتيما به بغل ، پشت سر اون فراهت و رضا دست تو دست با لبهايي
خندون ، در حاليكه فراهت ، كتابي هم زير بغل داشت ... اين دختر ، تو هر
فرصتي ، وقتي براي مطالعه پيدا ميكرد : خوشبحالش ...
آخرين نفرهايي كه پا به داخل خونه گذاشتن و روحيه اي شوخ و بزله گو به چهره
فرهاد نشوندن ، فارد و پوريا بودن ، با شوخيها و صداي خنده هايي از حد
معمول بلند تر ... لبخند پانتي عميقتر شد ... پوريا ، از هر فرصتي ، براي
بودن با فارد استفاده ميكرد و ساعتهاي شيفت پروانه رو ، به تنهايي تو اون
خونه سپري نميكرد ... : دكتر صمدي ، سرش رو زيادي شلوغ كرده بود ...
من به هر فرصت كه يابم ، بر تو ميتازم .
پانتي ، خوش رو ، با خانواده فرام ، تعارف رد و بدل كرد و اونها رو دعوت به
نشستن كرد ... به داخل آشپزخونه برگشت ... ذهنش درگير شد : كاش ميز غذا
خوري دوازده نفره داشتم ...
و اين تنها چيزي بود كه تا بحال بهش فكر نكرده بود ... حسرت ميز دوازده
نفره غزاله رو خورد و رول سفره يه بار مصرفي كه تو كابينت داشت رو بيرون
كشيد ...
خوب ميدونست كه براي پذيرايي از خانواده فرام ، صحيح نيست كه از سفره اي
حقيرانه و يه بار مصرف استفاده كنه ، ولي قبلا كه خانواده فرام به خونه اش
ميومدن ، كم جمعيت تر بودن و سفره هايي كه شش نفره و نه نفره بود ، كفاف
اون و خانواده فرام رو ميداد ... در حاليكه امشب ، سفره هاش به درد اين
پذيرايي نسبتا پر جمعيت خانوادگي نميخورد ...
از پشت ، سيخونكي تو پهلوش خورد كه از جا پروندش ... به عقب كه برگشت ، پوري خندون
رمان پانتي بنتي(12)
رمان پانتي بنتي(12)
اسلايس شكلاتي
سلام به همه دوستان نازنينم ....اين هم يك شيريني فوق العاده خوشمزه براي دوستان عزيزي كه فر ندارند ...اميدوارم مهمانان نوروزي شما از اين شيريني لذت ببرند و شما عزيزان هم بپسنديد ...

مواد لازم :براي ۵۰ تا شيريني
كيك ساده يا پرتقالي :نيم كيلو
كره :110 گرم
پودر گردو :50 گرم
پودر كاكائو :20 گرم
دارچين :دو قاشق چايخوري
شكلات سفيد وخلال پسته وبادام پرك شده : براي تزيين
طرز تهيه:
ابتدا در غذا ساز كيك را پودر مي كنيم .مي شه از كيك ساده كه خودتون درست كرديد ويا كيك هاي حاضري بيرون باشه )

سپس كره اي كه به دماي محيط رسيده وكاملا نرم شده وهمينطور پودر گردو و كاكائو را هم مي افزاييم .

دوباره غذا ساز را روشن مي كنيم تا به شكل خمير بشه و كاملا مواد با هم مخلوط بشوند .

حالا خمير را به صورت رول هايي با قطر حدود دو سانتيمتر در مي آوريم .

وبعد فويل را دور آن مي پيچيم و حدود 4-5 ساعت در يخچال مي گذاريم .حدودا اين مواد سه رول به اندازه زير شد .

با يك چاقوي تيز رول ها را به اندازه يك سانتيمتر برش مي زنيم و در كپسول مي چينيم .

حدود 40 گرم شكلات سفيد ويك قاشق روغن مايع را روي بخار كتري ذوب مي كنيم .

با قاشق روي هر اسلايس نصف قاشق چايخوري شكلات مي ريزيم .

ودر نهايت با پودر پسته ،بادام پرك شده تست شده و خلال پسته و خلال بادام زعفراني شيريني ها را تزيين مي كنيم (البته سريع اينكار را قبل از سفت شدن شكلات انجام مي دهيم ..).. مي شه با ترافل و شكلات چيپسي و هرچيز كه به آن علاقه داريد تزيين كرد .نوش جان ...


اسلايس شكلاتي
اسلايس شكلاتي



































































